پریروز خالم عمل آب مروارید کردن و ما برای دیدنشون رفتیم خونشون. ناگفته نماند که پبل این خالمو خیلی دوست داره. همین که ایشون رو در اون حالت با چشم پانسمان شده و دست چسب زده دید حالش گرفته شد و ما هم که دیدیم طفلکم خیلی ناراحته گفتیم که خاله جون چیزیش نیست . زود خوب میشه. فکر کنم دست کثیف زده به چشمش که اینجوری شده. حالا دارو میخوره خوب میشه. دیروز دیدم هر ۲۰ دقیقه نیم ساعت با تاثر میگه " خاله خوبه ٬ چیزیش نیست که." بهش گفتم میخوای زنگ بزنم با خاله جون حرف بزنی که گفت "بله ٬ ژنگ بژن " منم تلفن کردم و براشون جریان و تعریف کردم و اونم پای تلفن ضعف کرد. گوشی رو که به پبل دادم میشنیدم که خالم از اون طرف چه جوری داره قربون صدقه پبل میره. پبل گفت " خاله جون. خوب شدی؟ ببین. دیگه دشت تو چشت نکنیا!!! دشتات رو بیشور ( بشور) مثل من ببین ( و همون موقع دستاشو گرفت جلوی تلفن که خالم ببینن که دستاش رو شسته و تمیزه)" از یه طرف خوشحال شدم که اینقدر این بچه با محبته و از طرف دیگه ناراحت که اصلا دوست ندارم اینجوری وابسته و عاطفی باشه چون خودش ضرر میکنه و ضربه میخوره ....
دیروز پبل و همسر جان و مامانم از خونه رفتن بیمارستان دیدن مادربزرگم و منم از سر کار رفتم که نوبتی پبل رو نگه داریم و بقیه برن بالا . توی راه مامانم دیدن که پبل اخم کرده و روشو کرده یه طرف دیگه. پرسیدن که چی شده مامانی؟ و پبل هم برگشته و جواب داده " هیچی ناراحتم .... خشتم دیگه ( خسته ام دیگه ) : ) مامان قربون اون خستگیت بره ....
+
نوشته شده در چهارشنبه 1 تیر1384ساعت توسط شبنم
|