تبليغاتX
شبشیدها - اندر احوالات عروسی و دومادی
خاطره و روزنوشت
خوب حالا از عروسی بگم براتون... صبح من و همسر جان پبل رو رسوندیم مهد و نون تازه خریدیم و برگشتیم خونه مامان اینا . داماد و عروس لباس پوشیده بودن که داماد بره ماشین رو بده برای گل زدن و بعدشم بره آرایشگاه خودش و عروسم طبق صحبتی که از قبل کرده بودیم من ببرم آرایشگاه خودش که خیلی هم بهمون نزدیک بود اما به خاطر لباس عروس که باید میبردیم با ماشین میبایست میرفتیم. خلاصه عروس یکی دو لقمه ای صبحانه خورد و منم همینطور. بعد رفتیم آرایشگاه و اونجا مشغول شدن و چون عروس خواهر نداره علیرغم اینکه خودم وقت آرایشگاه داشتم یه ۴۵ دقیقه ای  پیشش موندم که اون استرسش کم بشه و کلی بهش حرفای خوب زدم که روحیه بگیره. بعد از اونجا اومدم خونه و یه دوش فوری گرفتم و با همسر جان که بیشتر زحمتای عروسی رو کشید و واقعا ازش یه دنیا ممنونم منو رسوند آرایشگاه و خودشم حرکت کرد به طرف باغی که گرفته بودیم برای عروسی و قریشی قرار بود که بیاد و کارای پذیرایی و غذا و میوه و ... رو انجام بده و همسرجان میخواست که روی کارا نظارت داشته باشه. طفلکی خیلی زحمت کشید و همه کارا رو سر و سامون داد. من قرار بود ساعت ۱:۳۰ آماده بشم که تا بیام خونه و لباس بپوشم و پبل رو آماده کنم دیگه برای ساعت ۴-۴:۳۰ باغ باشیم و منتظر عروس داماد که بیان . عروس هم قرار بود ۱۲:۳۰ حاضر باشه که برای عکس و فیلم و اینا برن آتلیه. نشون به اون نشون که من ساعت ۳ و عروس ۳:۳۰ حاضر شدیم ( البته تو ۲ تا آرایشگاه مختلف بودیم و این نشون میده آرایشگرا کمی تا قسمتی بد قولن ) . چی بگم از اضطرابی که داشتیم... به هر حال ساعت حدود ۵ ما رسیدیم به باغ و منتظر عروس و داماد. ارکسترم سر ساعت ۶ که قول داده بودن اومدن و چه محشری بودن. هر چی بگم کم گفتم . من که همینجوریشم سر جام بند نمیشم چه برسه به اینکه اینجوری عالی هم باشن . دیگه خودتون یه شبنم که کمرش لقه رو تصور کنین که تازه عروسی برادرشم هست و سر جاشم نمیتونه بند بشه. اینقدر ترقص کردم اینجانب در آن شب کذایی که هنوزم ماهیچه هام ضعف میرن اما از رو نمیرم بنده : ) . خلاصه دردسرتون ندم ٬ عروس و داماد ساعت۷:۳۰ شب آمدن و عکسای فضای بازشونم گرفتن و رفتیم سر عقد . از قبل از پدر همسرجان که هم خوش صدا و خوش صحبت هستن و هم بسیار زیبا مینویسن خواهش کرده بودیم که  عقد رو ایشون انجام بدن چون هیچ نیازی به صیغه خوندن و کارای دفتری نبود ما هم دیدیم احتیاجی نیست محضردار و اینا خبر کنیم. پدر همسر جان یک متن بسیار زیبا رو از قبل نوشته بودن و سر عقد خوندن و مهریه و اینا رو گفتن و چون همه چیز داشت دیر میشد با عروس هماهنگ کردیم که همون دفعه اول "بله " رو بگه و فیلمبردارم گفت که خودش بعدا تو فیلم درستش میکنه و مثلا سه بار ازش اجازه گرفتن. از داماد هم "بله" گرفتن و کادو بازی شروع شد و بعدشم عکس که من اینهمه انتظارش رو کشیده بودم تا چندتایی عکس بگیرم و همش ۲ تا دونه بیشتر نشد که بگیرم و بعدشم رقص و رقص و رقص که عالی بود. قبل از شام هم کیک رو بریدن و بعدم شام سرو شد و بعدم دوباره رقص تا ساعت ۱۲:۳۰ . عروس گلش رو انداخت برای دخترای مجرد و نقل سر عقدشون رو پخش کرد. دیگه اینم بگم که ۳ تا عکس خیلی خوشگل عروس و داماد طی مراسمی به عروس و داماد و مامان بابای داماد و مامان بابای عروس دادن که خیلی کار جالبی بود. ساعت حدود ۱:۳۰ بود که ما هم به طرف خونه حرکت کردیم و تا رسیدیم تو پارکینگ دیدیم که همسایه ها منتظرن و دست و لی لی لی لی . بعد به داماد گفتن که عروس رو بغل کنه و از در بره تو و بعدشم اصرار که بریم خونه یکی دیگه از همسایه ها و کمی دیگه قر بریزیم که ما هم اطاعت کردیم و یه نیم ساعتیم اونجا بودیم. بعد مراسم درآوردن سنجاق از سر عروس بود که من و داماد در حدود نیم کیلو انواع و اقسام سنجاق از کله ایشون درآوردیم و بعدشم کم کم رفتیم خوابیدیم. یعنی ساعت ۴ صبح بنده خوابیدم و ساعت ۸:۳۰ پبل خانم بیدارباش زدن. که با هزار تا التماس خوابوندمش تا ۱۰ . در دو روز بعدشم یعنی ۵ شنبه و جمعه به مهمون داری و کار و اینا مشغول بودیم و از ۲:۳۰ زودتر نخوابیدیم و دیروز صبح (شنبه) هم داماد رفت سر درس و زندگیش و عروس هم ۳ هفته دیگه با عکس و فیلم عروسی میره پیشش. الان از زور کم خوابی و خستگی دارم غش میکنم و کلی سعی میکنم که با هر بار بسته شدن پلکم خوابم نبره و بتونم دوباره بازش کنم ...
+ نوشته شده در  یکشنبه 12 تیر1384ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com