|
خاطره و روزنوشت
|
دیروز دوست مامانم اومده بود خونشون . اونم یه نوه داره که پسره و ۶ سالشه و همیشه به شوخی میگه پبل عروس خودمه ( که بنده از این شوخی بیزارم و اصلا نمیدونم این چه شوخی بی مزه ایه !!!) خلاصه دیروز برای اولین بار ما چشممون به جمال این آقا روشن شد. دوست مامانی به پبل گفت که این داماده ها و پبل هم که چند روزی بیشتر از عروسی داییش نگذشته و هنوز جو گیره یک کمی از روی مبلی که نشسته بوده دولا میشه و رو به دوست میگه " مریم خانم ... حالا داماد چند شالشه ؟ " ما هم که از خنده منفجر شدیم . بچه ام منظورش این بود که بفهمه این پسر چند سالشه و چون از لفظ خود مریم خانم استفاده کرده بود و "داماد " گفته بود ما ریسه رفتیم . موقع خداحافظی هم به پسره گفتن که پبل رو ببوس که بریم و اونم هی کش و قوس اومد که "نه" در همین حین پبل خانم در نهایت دلبری اومد و گفت " دوماد عروسو ببوس یالله٬ یالله یالله یالله "