تبليغاتX
شبشیدها - نوشی
خاطره و روزنوشت
بعد از این چند روز تعطیلی یه عالمه حرف برای گفتن داشتم ٬ اما وقتی مطالب وبلاگ نوشی رو خوندم اینقدر آشفته شدم که تو حال خودم نیستم. یه بغض راه گلومو گرفته و نفس کشیدن رو برام سخت کرده. باید مادر باشی تا عمق دردش رو حس کنی. آخه چطور از پبل و شیرین کاریاش بگم وقتی نوشی جای پای دخترکش رو روی دیوار میبوسه ؟ چطور از شادیام بگم وقتی نوشی برای برآورده کردن آرزوی دخترکش  به قول خودش مردن رو زندگی میکنه؟ چه جوری این گریه خاموشم رو بگم وقتی میدونم نوشی بعد از حرف زدن با همسایه اش که بچه هم بازی ناشا رو داره با فرو کردن حوله تو دهنش زار میزنه؟ چی بگم که یه مادر حتی اگر یکی دو دقیقه از بچه اش بیخبر باشه بهش چی میگذره و نوشی الان چند روزه که ازشون بیخبره؟ پدر هم سهمی از بچه هاش داره و شاید مساوی مادر اما حق این رو نداره که مادر بچه هاش رو نابود کنه . نمیدونم چی بگم ؟ فقط به سهم خودم و با استفاده از تقرب مادرا به خدا و از ته دلم براشون دعا میکنم . خدایا خودت آرامش رو ٬ بچه هاش رو و زندگی رو بهش برگردون...
+ نوشته شده در  دوشنبه 20 تیر1384ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com