تبليغاتX
شبشیدها - جورواجور
خاطره و روزنوشت
پبل در حال دعا کردن سر نماز!!!

" خدا .... شلامتی بده .... خدا .... پول قلمبه بده : ) " آی خدا  از زبونت بشنوه مادر ...

پبل سوره توحید رو یاد گرفته و کلی ذوق مرگ شدم از شنیدن صداش که بدون اطلاع ما و برای خودش یه دفعه شروع به خوندن سوره کرد و من از شادی جیغ کشیدم ... دختری یه استخر بزرگ بادی داره که عصرا آقای همسر یا خودم میبریم پشت بوم و آبش میکنیم و آب بازی به راه میندازیم ... البته خودمونم توش جا میشیم و میریم با پبلی شلوغ بازی در میاریم . دیروز به من میگه " مامان شما هم برو مایو بپوش بیا باژی کنیم " میگم مامان جان نمیشه من مایو بپوشم با همین تاپ و شلوارک میام . میگه " چرا ؟ مایو نداری؟ برات میخرم : ) "

* نوشی جون چون خودت خواستی که خیلی در مورد وضع به وجود اومده حرفی زده نشه تا به قول خودت قضیه سیاسی نشه من دیگه چیزی ننوشتم اما دلم پیش شماهاست .

+ نوشته شده در  شنبه 25 تیر1384ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com