تبليغاتX
شبشیدها - نامه ای به ...
خاطره و روزنوشت
دیروز سوم پسر یکی از آشناهای بابام بود . یه پسر جوون ۲۳ ساله که همه امید پدر و مادرش بود . آقا و متین و درسخون . سر یه مسئله ای با پسر عموش کورس میذارن و ... یه تصادف وحشتناک که منجر به درآمدن شیشه جلوی ماشین و پرت شدن اون به بیرون و در جا مردن شد... چند وقت پیش هم یه تصادف توی یکی از جاده ها منجر به فوت یکی از اقوام دور شد که برای ثبت نام رفته بود به اون شهرستان . تو رو خدا با احتیاط رانندگی کنید . کل کل نکنید تو رانندگی . یه لحظه دهن کجی به کسی که باهاتون کل انداخته نمی ارزه به بدبختی بعدش. تیرماه امسال یه مسابقه اینترنتی برگزار شد که هیچوقت نتیجه ای ازش جایی منتشر نشد. منم یه مطلب براش فرستادم که چون بی ربط به مطلب امروزم نیست اینجا مینویسمش . اصلا مطلب شادی نیست و ربطی هم به حال و احوال من نداره . اگر کسی اعصابش رو نداره نخونه تو رو خدا من حوصله دپرس کردن بقیه و فحش خوردن ندارم والله ... من حالم خوبه و مشکلی ندارم ... ببخشید اگر ناراحت میشید ...

نامه ای به خانواده ام ...

داره تو ذهنش همه اون چیزایی که میخواد بنویسه برای خونواده اش رو مرتب میکنه . خوب بهتره از لحظه قبل از تصادف شروع کنه . آره چون قبلش رو که خودشون میدونن. میدونن که با دوستش و چند نفر دیگه رفته بوده برای دیدن خوابگاهش تو شهرستان . میدونن که قرار بوده ساعت 3 و نیم راه بیوفتن و 8 شب برسن . 
مادرم ... پدرم ... خواهرکم ...
سلام . دارم از اینجا براتون نامه مینویسم . راحتم و زلال . نه نگران نباشید . همه چیز رو به راهه . فقط نگران دلتنگیهای شمام . بذارین براتون بگم چی شد. میدونم که میخواین از زبونم بشنوین اما ...مینی بوس که راه افتاد با مریم شروع کردیم از شرایط خوابگاه و اتاقاش و اینا حرف زدن ...هنوز یه ساعتی نگذشته بود که دیدیم مینی بوس با شدت از مسیر خودش منحرف شد .با یه صدای وحشتناک وایستاد. همه جیغ کشیدیم و بعدشم سکوت . بلند شدم دیدم که مریم کنار دستمه و سر و کله اش خون خالیه . اومدم جیغ بزنم که چشمم به خودم افتاد . سرم بین سقف مینی بوس و صندلی مونده بود . پس من الان کی هستم ؟پس اونی که اونجاس کیه؟  ... به بیرون مینی بوس نگاهی انداختم . وای چی میدیدم . مینی بوس برای سبقت گرفتن از یه تراکتور همینجوری اومده بود تو خط مقابل که رفته بود زیر اون کامیونه . صدای ناله الهه رو شنیدم . رفتم بالای سرش . خدایا  زنده بود . هی هوار زدم . هی داد کشیدم . کسی نشنید . هی آدما جمع میشدن و همشونم دودستی تو سرشون میزدن . هلی کوپتر رسید . اونایی که زنده بودن رو بردن  و ماها رو با احتیاط از لای تکه های آهن و صندلیا بیرون کشیدن و آوردن بهشت زهرا . وای اونور شیشه چه خبر بود . ای داد . 2-3 نفر رو که میشستن پرده ها رو کشیدن .آخه طفلکیا بدجوری آش و لاش بودن . نوبت من که شد چشمم دنبال شماها بود. همش میخواستم بگم که غصه نخورین. به خدا خوبم ... راحتم ... آزادم ... زلالم . اما مادرم شما رو که دیدم چه حالی شدم . خواهرکم چرا اینقدر خودت رو زدی. من که داشتم باهاتون حرف میزدم . صدام رو نگین که نشنیدین . بعدشم که بستنم تو اون کفن سفید و آوردنم بیرون . نماز رو که خوندین و اومدین کنارم دیدم که بابا ماته. دیدم که مامانم پیر شد . دیدم که زمانه سنگ شد. زمانه قول بده هوای مامان و بابا رو داشته باشی . من خواهر یزرگتم حرفامو گوش کن . با آمبولانس که بردینم تو حیاط خونمون همه خونه رو خوب نگاه کردم . اتاقم رو ... گلدون کوچولوی یاسم رو ... عکس دسته جمعی اون سفر شمالمون رو ... میشنیدم که چی کار میکردین . خاله جون و راحله ... عموها ی مهربونم ...همه و همه ... بسه ... ببینین ایناهاشم ... خوبم ...زلالم ...شیش تا ماشین گل زدین .... اون خنچه عقد من بود؟ اینا رو کی درست کرده بود؟ سرم نقل پاشیدن . سه تا ماشین گل زده از جلو و سه تا ماشین پشت آمبولانس ... لی لی لی لی کردین ..بردینم به زادگاه بابا ... اونجایی که هر پنجشنبه جمعه با هم میرفتیم ... تو قبر که گذاشتینم چشمم به بابا افتاد ...داد زدم بابا جونم منو نگاه کن ... چرا به خاک ماتت برده ؟ من اینجام کنارت من دنیای توام ... یادته میگفتی تو و خواهر و مادرت همه چیز منین ... پس چرا حالا دنیات رو نمیبینی ؟ چرا با خودت اینجور میکنی ؟ تو باید برای زمانه سالم بمونی و مثل همیشه بابای خوبش باشی ... اومدین تا برای آخرین بار دنیاتون رو ببینین ... مادرم از حال رفتی... خواهرم تشنج کردی... پدرم مات زدی ... از دیروز که رفتین و همش اسم منو صدا میکنین تو این فکر بودم که خبر سلامتیم رو بهتون بدم . بگم که سالمم و راحت . بگم که نگران من نباشین . من زلالم ....

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1384ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com