من فکر میکنم اونایی که اونور آب زندگی میکنن و خیلی نسبت به خونوادشون اظهار دلتنگی میکنن و هی میگن ای داد چقدر ما عذاب وجدان داریم که در این موقعیت نبودیم و فلان کار و بیسار کار رو نکردیم و دلمون برای جویهای آب و هوای اونجا و مردمش پر میزنه و از راه دور نسخه میپیچن فقط دارن ادا در میارن. هی آه و ناله که آخ آخ فکر نکنین اینجا بهشته و ما غرق نعمتیم !!! خوب اگه نیستین پس چرا نمیاین حداقل یه کار کوچولو انجام بدین؟ دوست پدرم چند وقتیه که مادرش در بستر بیماریه . اینقدر پولدارن که اگر پشت هم بچینن یه کمربند دور زمین میشه .. اونوقت یه پسر اینجاس و بقیه انگلیس و آمریکا . مادرشون مشاعرش رو از دست داده ... مرتب پرستار عوض میکنن چون یکیشون مشکل اخلاقی داره ٬ یکیشون وسیله کش میره ٬ یکیشون برای اینکه اون بنده خدا رو کمتر از جاش بلند کنه و به خودش زحمت نده از قرصهای ضد اسهال استفاده میکنه که پیرزن بیچاره هفته ای یک بار هم به زور میره دستشویی و ... خلاصه این یکی بیچاره مونده بین زن و بچه اش و مادرش . زنش میگه من خسته شدم مگه من فقط گناه کردم یا فقط تو بچه اش هستی ؟ مادرشم میگه تو فقط همین یه مادر رو داری و باید مرتب به من سر بزنی... به اون خواهر و برادرش هم که میگه اونا هی اظهار ناراحتی میکنن و نهایتش یه زنگی به مادرشون میزنن . همین یک زنگ کافیه که اونا ملایک بشن و اینا ابلیس !!! میگن دور باش عزیز باش راسته والا ... اینهمه اینا زحمت بکشن و تیمارش کنن ٬ اونوقت اونا بشن عزیز مادر و دارای والاترین احساسات بشری ... من که فکرش رومیکنم داغ میکنم ...
پبل تازگیا هر شعری که میخواد بخونه دستش رو مثل میکروفون جلوی دهنش میگیره و بعد انگار که داره برای یه عده هنرنمایی میکنه شروع میکنه به خوندن ...
دیروز پبل عصبانیم کرد و منم کمی صدام رو بالا بردم و گفتم " بچه تو امروز منو کشتی" و نایلونی که تو دستم بود و توش وسیله بود انداختم روی میز . پبل که انتظارش رو نداشت شروع کرد به گریه که من با تعجب گفتم " گریه ات برای چیه ؟ " جواب داد " آخه چرا منو دعوا کردی؟ من ناراحت شدم ...گریه ام گرفت " اینقدر سفت بغلش کردم و ماچش کردم که خودم دردم اومد ...
دیروز نشوندمش رو صندلیش و عروسکشم دادم بغلش و گفتم بیا پبل جان اینم بچه ات . بگیرش بغلت که نیوفته ( آخه ۲ تا از عروسکاش رو میگه بچم هستن ) ... اونم فوری رو کرد به عروسکه و گفت " گیشو جون بیا برو بغل مامان بزرگت " : ) مامان بزرگ شدم دیگه ...
+
نوشته شده در دوشنبه 3 مرداد1384ساعت توسط شبنم
|