|
خاطره و روزنوشت
|
من: تو قشنگ منی
پبل: تو عژیژ منی
من : تو ناناز منی
پبل : تو عشل منی
من: تو جیگر منی
پبل : تو کتاب منی !!! ( احتمالا همون کتابی که خیلی دوستش داره و در حین معاشقه و مشاعره با من چشمش بهش افتاده : ) )
پریشب یکی اومده محل کار بابام و بعد از چند تا صحبت کاری یه دفعه گفته که من تازه از هند اومدم٬ بیا فالت رو بگیرم. بابامم گفته نمیخوام ٬ من به فال عقیده ندارم. گفته من یه انرژی دارم که میتونم برات از زندگیت بگم. پولم نمیخوام آخرش ببین اگر درست گفتم هر چی خواستی بهم بده. بابامم دستشو میاره جلو و اون آقا شروع میکنه که ۲ تا بچه داری ... یه دختر یه پسر... هر دو ازدواج کردن ... یکیشون که احتمال زیاد پسرته ازت حدود ۵۰۰ کیلومتر دوره ... خانمت پرستاره ... یه دوست داری ازت حدود ۵۰ کیلومتر دوره اما خیلی دوست داره...خلاصه همه چیز رو مو به مو میگه ... بابام که هر لحظه گیج تر میشده یه دفعه پیش خودش فکر میکنه که این اگر کف دست منو میبینه پس ازکجا شغل همسرم رو فهمیده ... بعد آقاهه میگه اگر تاریخ مرگتم میخوای بدونی ۱۰۰ هزار تومن میگیرم بهت میگم ... بابامم میگه نه آقا جان من از این چیزا نمیخوام با خبر بشم و ۲۰۰۰ تومن میذاره تو جیبشو آقاهه هم که داشته از در میرفته بیرون از تو جیبش در میاره میذاره رو میز و میگه یا علی خداحافظ شما و میره ... بابام از این کارش بیشتر شک میکنه و میگه اگر این از این راه پول در میاره که ۲ تومنم براش ۲ تومنه ... هزار تا فکر میاد سراغشون که شاید آقاهه میخواد دام پهن کنه تا دفعه بعدی پول بیشتری بگیره ... شایدم کسی فرستادش که شوخی کنن و .... شب که اومد و برای ما تعریف کرد هم جالب بود برامون و هم کمی مشکوک شدیم ... داشتیم حرف میزدیم که دوست بابام زنگ زدن همونی که کرج هستن ( ۵۰ کیلومتر دوره !!!) و حال و احوال کردن و بابامم بهش گفت که تو کسی رو فرستادی؟ و اونم گفت نه ... جریان چیه که بابام براش تعریف کرد و خداحافظی کردن ... بعد از نیم ساعت دوباره تلفن زنگ زد و همسر جان گوشی رو برداشت و به بابا گفت که میگه همونه که صبح اومده بوده پیش شما... بابام هم با چشمای گرد شده رفت و سلام و احوال پرسی و دیدم میگه نه والله نشناختمت ... حالا بگو کی هستی؟ ... اونم از اونور هی نشونی میداد و آخر بابام یه دادی زد که واااااااای مسعود تویی ؟ وای من چطور تو رو نشناختم ... خلاصه فهمیدیم که یکی از دوستای بابام بوده که الان ۲۰ ساله سوییس هستش و چون عینک آفتابی زده بوده و قیافشم کلی تغییر کرده بوده بابام نشناختنش : ) ...ولی حسابی بابام رو شاد کرد و یاد گذشته ها کردن ...