همسر جان شبها با یه شلوارک میخوابه و زمستونا و شبایی که سرده یه تی شرت نازک هم میپوشه . الان چند شبه که پبل خانم موقع پوشیدن لباس خواب پیله میکنه که من لباس خواب نمیپوشم ... من میخوام مثل بابام با شلوارک بخوابم . منم بهش گفتم بابا روی خودش رو حسابی با ملافه میپوشونه و مواظبه که از روش کنار نره اما شما شب که میخوابی حواست نیست و ملافه ات میره کنار . بعدشم شما خانمی ... مثل من لباس خواب بپوش ... خلاصه راضیش میکنم که لباس خوابش رو بپوشه .دیروز با این آقایی که هر روز میرم خونه ( تاکسی دارن ) رفتم دنبال پبل که بریم خونه دختر خاله ام ( تو مدت استراحت مامانم یه روز درمیون من و همسرجان میریم دنبال پبل). خلاصه تو ماشین از من پرسید : "مامان اسم این آقا چیه؟ " من جواب دادم " آقای ایکس" رو کرد به آقای ایکس و گفت " آقای ایکس... بابای من شبا لخت میخوابه " من در یه لحظه احساس کردم که هر چی خون تو تنم داشتم جمع شد تو صورتم و در عین حال دستام شدن دو تا قالب یخ ( اونایی که من رو از نزدیک میشناسن میدونن که من اصولا دستام داغه ) ... اصلا نمیدونم این بچه چه مناسبتی دید که این حرف رو یهویی زد ... هر جور بود به خودم مسلط شدم و گفتم : " آقای ایکس به پبل بگین که نمیتونه مثل باباش شبا با شلوارک بخوابه و باید لباس خواب بپوشه ... " اون بیچاره هم حرفای من رو تصدیق کرد ... حالا چی تو دل خودش به من گفته نمیدونم اما خدا رو شکر آدم زن و بچه دار و محترمیه وگرنه خیلی بد میشد ... امان از دست این بچه ها : )
+
نوشته شده در سه شنبه 25 مرداد1384ساعت توسط شبنم
|