تبليغاتX
شبشیدها - آراهش
خاطره و روزنوشت
انگار نشستیم توی جنگل چوب و آهن . همین الان ۴ تا میز گنده رو روی هم چیدن تا رسیده به سقف و همین روبروی من گذاشتنش که از منظره زیبای پایه های رو به سقف ملذوذ بشم . به خاطر تغییراتی که داره تو قسمت میشه باید یه سری پارتیشنها رو بردارن و یه جای دیگه بذارن و کلی دنگ و فنگ داره . دیروز به همکارا میگفتم برای اینکه از این همه سر و صدا و آلودگی صوتی و تصویری عذاب نکشیم یا باید اصلا توجهی نکنیم که دور و برمون چه شکلی شده ٬ یا ازشون پیش خودمون منظره های جالب بسازیم . الان این میزهای گنده بک شدن خونه درختی تو یه جنگل آروم و یه روز آفتابی که نور از لای برگای درختا افتاده رو زمین و این صدای هولناک آهن و فلزی که هر ۳۰ ثانیه یه بار یه متر از جا میپرونمون چهچهه پرندگان خوش آوازه ... کم کم داره از صدای این پرنده ها رعشه به اندامم میوفته و دچار سر درد اساسی میشم . بهتره محل رو به جای جنگل به یه دشت منتقل کنم و برای این سر و صداها و تیر و تخته ها یه فکر دیگه بکنم : )...

هر روز صبح که پبل رو میبریم مهدکودک از نانوایی سر کوچه مهد یک عدد نون تافتون داغ و تازه میخریم که البته سفارش خانم خانماست و اگر یه روز نون تازه نباشه اصلا امکان نداره و یه تکه نون تازه میدیم دستش و با پنیری که از خونه براش برداشتم یه لقمه جانانهدریت میکنم و تو کیفش میذارم برای صبحانه اش. اونجا بهشون صبحانه میدن اما پبل میگه شما برای من نون پنیر بذار که منم اطاعت میکنم . خلاصه اینکه دیروز که رفتیم تا سهمیه هر روز رو بخریم یه آقایی رو اونجا دیدیم که یه مقداری تاس بودن . پبل  تازگیها به قلب ما رحم می کنه و آروم دم گوشمون میگه که این آقاهه کچله و منم میگم بله مامان جون این آقاهه مو نداره و بعدشم کلی با ذوق میگه دیدی آروم دم گوشت گفتم؟ و بنده هم مراتب امتنان رو به جا میارم . یه دفعه دیدم آروم میگه مامان این آقاهه نونوا سیبیل داره ... منم خنده ام گرفته بود و گفتم مامان جون سیبیل عیبی نداره میتونی بلند بگی : ) تو همین حال و هوا بودیم که آقای جلویی ما نونش  رو گرفت و یه پارچه پهن کرد و نونهاش رو توش گذاشت که ببره. یه دفعه پبل با تعجب و هیجان گفت مامان این دشک مال کیه اینجاس؟ وای که از خنده غش کردم و گفتم که این پارچه است و این آقا برای اینکه دستش نسوزه و نونهاشم خشک نشه این پارچه رو با خودش آورده ...

دیروز رفته جلوی آینه مادر بزرگم و یه تکه پنبه برداشته و میگه من دارم آراهش میکنم . حالا میام ... بعد از یکی دو دقیقه با صدای بلند گفت : بابا ازم بپرس آراهشت چقدر طول میکشه ؟ که همسر جان اطاعت کرد و ایشونم جواب داد : یه دقیقه دیگه تمومه الان میام و اومد دم در اتاق و گفت این آراهش به درد شما نمیخوره مال منه فقط و رفت تو . ما همه به هم نگاه میکردیم و میخندیدیم. آخه من هر وقت آرایش میکنم و پبل میگه که برای منم بزن من بهش میگم که این به درد شما نمیخوره و فقط یه رژ براش میزنم. یا وقتی که میخوایم مهمونی بریم همسر جان برای اینکه بدونه کی لباسش رو بپوشه از من میپرسه که کی آرایشت تموم میشه و پبل همون حرفای ما رو تکرار میکرد . از همه چیز گذشته این ژست آرایش کردنش منو میکشه ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 شهریور1384ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com