|
خاطره و روزنوشت
|
هر روز صبح که پبل رو میبریم مهدکودک از نانوایی سر کوچه مهد یک عدد نون تافتون داغ و تازه میخریم که البته سفارش خانم خانماست و اگر یه روز نون تازه نباشه اصلا امکان نداره و یه تکه نون تازه میدیم دستش و با پنیری که از خونه براش برداشتم یه لقمه جانانهدریت میکنم و تو کیفش میذارم برای صبحانه اش. اونجا بهشون صبحانه میدن اما پبل میگه شما برای من نون پنیر بذار که منم اطاعت میکنم . خلاصه اینکه دیروز که رفتیم تا سهمیه هر روز رو بخریم یه آقایی رو اونجا دیدیم که یه مقداری تاس بودن . پبل تازگیها به قلب ما رحم می کنه و آروم دم گوشمون میگه که این آقاهه کچله و منم میگم بله مامان جون این آقاهه مو نداره و بعدشم کلی با ذوق میگه دیدی آروم دم گوشت گفتم؟ و بنده هم مراتب امتنان رو به جا میارم . یه دفعه دیدم آروم میگه مامان این آقاهه نونوا سیبیل داره ... منم خنده ام گرفته بود و گفتم مامان جون سیبیل عیبی نداره میتونی بلند بگی : ) تو همین حال و هوا بودیم که آقای جلویی ما نونش رو گرفت و یه پارچه پهن کرد و نونهاش رو توش گذاشت که ببره. یه دفعه پبل با تعجب و هیجان گفت مامان این دشک مال کیه اینجاس؟ وای که از خنده غش کردم و گفتم که این پارچه است و این آقا برای اینکه دستش نسوزه و نونهاشم خشک نشه این پارچه رو با خودش آورده ...
دیروز رفته جلوی آینه مادر بزرگم و یه تکه پنبه برداشته و میگه من دارم آراهش میکنم . حالا میام ... بعد از یکی دو دقیقه با صدای بلند گفت : بابا ازم بپرس آراهشت چقدر طول میکشه ؟ که همسر جان اطاعت کرد و ایشونم جواب داد : یه دقیقه دیگه تمومه الان میام و اومد دم در اتاق و گفت این آراهش به درد شما نمیخوره مال منه فقط و رفت تو . ما همه به هم نگاه میکردیم و میخندیدیم. آخه من هر وقت آرایش میکنم و پبل میگه که برای منم بزن من بهش میگم که این به درد شما نمیخوره و فقط یه رژ براش میزنم. یا وقتی که میخوایم مهمونی بریم همسر جان برای اینکه بدونه کی لباسش رو بپوشه از من میپرسه که کی آرایشت تموم میشه و پبل همون حرفای ما رو تکرار میکرد . از همه چیز گذشته این ژست آرایش کردنش منو میکشه ....