تبليغاتX
شبشیدها - فرنچ
خاطره و روزنوشت
ما تو خونمون به مامانم میگیم کمیته : ) طفلکی از بس میترسه که کسی چیزی نگه ٬ هم خودش خیلی رعایت میکنه و هم به ما دائم میگه که روسریت رو درست کن ... یادمه قبلا ( مثلا موقعی که شهر موشها اومد رو اکران و من فکر کنم راهنمایی بودم ) همش میگفت اگر بگیرنت من نمیگم با منی ها !!! گفته باشم !!! و با این حربه من روسریم رو جلوتر میکشیدم ... خلاصه همیشه مواظبه که یه وقت خدای نکرده چیزی نشه و همش دلش شور میزنه : ) چند روز پیش رفته بودم ناخنهام رو فرنچ کرده بودم و شب موقع شام که ناخنهام بیشترین دید رو داره هر چی منتظر شدم که همسر جان ابراز خرسندی بکنه و یا چشم و ابرویی به نشانه رضایت تاب بده ٬ خبری نشد که نشد . بنده هم پکر که این همسر جان که یه دونه ابروت رو برداری و یا رنگش رو عوض کنی و یا کوچکترین تغییری رو متوجه میشد ٬ چطور این مورد رو نفهمید ... موقعی که رفتیم بالا خونه خودمون ٬ از اونجایی که اصولا حرف تو دلم نمیمونه و اهل نگه داشتن مسائل تو دلم و استفاده ابزاری از اونا در موقعیت مناسب و گرو کشی و این حرفا نیستم ٬ فوری به همسر جان گفتم که دلم شکسته ها!!! اونم طفلک از این حرف غیر منتظره من کم بود موهاش مثل ادیسون سیخ بشه که به سخنرانیم ادامه دادم و گفتم که تو چرا متوجه ناخنهای من نشدی؟ که تازه متوجه علت دل شکسته من شد و گفت : عزیز دل من ٬ من همون موقع که از در اومدم متوجه شدم و سر شام هم کلی نگاهش کردم اماپیش خودم گفتم که اگر بگم چقدر قشنگه ٬ مامانت یهو متوجه میشه و میگه چرا تو که میری شرکتی که از این مسائل ایراد میگیرن ٬ لاک زدی ... منم غش کردم از خنده که این کمیته ما مثل اینکه نسخی گرفته ها : ) حالا طفلک مامانم خودش اهل لاک و اینا بوده ها اما میترسه که برام مشکلی پیش بیاد سر کار یا تو خیابون . میگه خودت نباید اجازه بدی بهت توهین بشه...

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 شهریور1384ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com