تبليغاتX
شبشیدها - از پنجشنبه تا امروز
خاطره و روزنوشت
امروز صبح سوار تاکسی شدم و یه آقای خیلی مرتب که بعدا متوجه شدم که با شخصیت هم هست کنارم نشسته بود. یه کم جلوتر یه خانمی هم کنار من نشست و من افتادم وسط. اون آقا خودش رو جمع و جور کرد و من پام رو راحت گذاشتم . تا آخر مسیر بین من و اون آقا یه ۱۰ سانتی فاصله بود اما اون بیچاره  اینقدر خودش رو به در و پنجره ماشین فشار داد که فکر کنم یه ور تنش لهیده شد . وقتی هم که میخواست پیاده بشه اینقدر عذرخواهی کرد که ما مجبوریم پیاده بشیم تا ایشون برن که نگو . گفتم از آقایونی که احساس مالکیت نسبت به تمام مساحت صندلی ماشین رو دارن قبلا گفته بودم٬ حالا با این مورد استثنایی هم برخورد کردم بنویسم تا جانب انصاف رو رعایت کرده باشم : )

پنجشنبه مامانم مهمون داشتن و از تهیه غذای قریشی غذا و ظرف و ظروف و مهماندار گرفته بودیم . برای هر دو تا تولد پبل و عروسی برادرم هم از همونجا سفارش همه چیز رو داده بودیم و خیلی هم راضی بودیم . این بار یه تفاوت داشت که چون مهمانی فقط خانمها بودن ٬ مهماندارها رو هم خانم خواسته بودیم . اینجا میخوام یه اعترافی بکنم که در اون سه بار گذشته از کار آقایون مهماندار به مراتب راضی تر بودیم. همه چیز خوب بود اما برنامه ریزی دفعات گذشته بهتر بود. یعنی اونایی که تو آشپزخونه میمونن و اونایی که میان تو سالن برای پذیرایی مشخص بودن و هیچ احتیاجی به تذکر نبود که بیان و مثلا پیشدستی ها رو جمع کنن و جاهایی که لازمه پیشدستی تمیز بذارن اما این بار من خودم ۲ بار تذکر دادم . حالا اینجا نه میخوام بگم کار آقایون بهتره نه کار خانمها بدتر . فقط خواستم یه تجربه ام رو بگم ... همین به خدا ... : )

پبل داشت با لگو هاش بازی میکرد که شروع کردم این شعر خودم رو که برای قربون صدقه رفتنش براش میخونم رو خوندم : عزیز دل من .... دختر گل من ... نازدار دل من ... قربونت بشم من ... قدت رو برم من ... و ووو  خوندنم که تموم شد پبل که در تمام این مدت از افاضات مامان جونش ملذوذ شده بود٬  سرش رو بالا کرد و گفت مامان : شکلت رو برم من ... قربونت برم من .... خدا نکنه مادر جان

+ نوشته شده در  شنبه 9 مهر1384ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com