|
خاطره و روزنوشت
|
من از سر خیابون شرکتمون پیاده میام ( البته ۲-۳ دقیقه بیشتر راه نیست) و تو همین یه تیکه راه گاهی اینقدر صحنه های جالب میبینم که نگو. یه گدایی هست سر دوتا کوچه بالاتر از شرکتمون میشینه و آقاست و یه پاش هم مصنوعیه و همیشه هم پاش رو درمیاره و کنارش میذاره که همه بفهمن پاش مال خودش نیست . انگار اینهمه که نقص جسمی دارن و دارن کار میکنن آدم نیستن . سر کوچه بالاییمون هم یه خانم پیری میشینه و گدایی میکنه . من همیشه با پول دادن به گدا مخالف بوده و هستم و این چند سالی که اینجا کار میکنم و این آقا و خانم هم پای ثابت روزها و شبهای این خیابون هستن ٬ بهشون یک قرون هم ندادم . امروز دیدم آقاهه سر پستش نیست همینجوری که پایین میامدم متوجه شدم که اومده نزد همکارش و دارن با هم تبادل اطلاعات میکنن . نزدیکشون که شدم شنیدم که آقاهه به خانمه گفت : آره خبری نیست دوشنبه ها همیشه اینجوریه و کار و بار کساده و کسی پول نمیده : ) من که چشمام گرد شده بود که اینا چقدر پر رو تشریف دارن . ما خودمون به خدا بد میکنیم . تازه چندین بار هم دیدم که پول خرداشون رو به سوپر سر خیابون میفروشن یا میبرن بانک درشتش میکنن و چندین تا هزاری قلمبه میکنن تو جیبشون ...