تبليغاتX
شبشیدها - پرواز
خاطره و روزنوشت
به پیری بگو پیری دست نگه دار که باهات بگو مگو دارم          حالا حالاها آرزو دارم ٬ حالا حالاها آرزو دارم

شوهر خاله نازنینم بعد از ۸ روز که به علت سکته خفیف بیمارستان بستری بود ٬ مرخص شد و پسر کوچکش که تو شهرستان دانشجو هستش و برای دیدن باباش اومده بود تهران و خاله ام آوردنش خونه . روی مبل نشست و گفت " حالم خوب نیست " خاله جلوتر رفت . دست شوهر خاله لرزید . دهنش کج شد و ازش کف آمد و افتاد روی مبل و .... تمام

عمو ایرج از این به بعد جات توی جمع ما خالیه .جات خالیه که برامون با اون صدای قشنگت بخونی و ما کیف کنیم ٬ بخونی و ما دست بزنیم ٬ بخونی و ما غش کنیم از خنده . جات خالیه تا سر خوندن شماره های دبلنا ولو بشیم از خنده و ریسه بریم . جات خالیه .... این عمو ایرج همونیه که وقتی پدربزرگم فوت کرد تا صبح پیش پدرم خوابید تا تنها نباشه ٬ وقتی مثانه درد شدید گرفتم و مامانم و خاله ام شبکار بودن و بابام با حول رسید خونه ٬من رو کول کرد و تو ماشین برد و اونجا هم کولم کرد و تا اورژانس برد ٬ همونیه که وقتی بابام دندون میکشید و خونریزی شدید میداد همراهش بود ٬ همونیه که ما عمو ایرج بهش میگفتیم . عمو جون خیلی زود نبود پر کشیدنت تو سن ۵۴ سالگی؟ تو که ۲ ماه دیگه عروسی امیرت بود٬ تو که ایمانت هر هفته چشم به راهته تا بری شهرستان دیدنش ٬ تو که لیلات پا به ماهه ؟!!!

روحت شاد ...

پبل این یکی دوروزه بعد از مهد میرفت خونه پدر همسرجان و اونها با کمال میل و در نهایت محبت ازش نگهداری میکردن . مامان زری و بابایی ممنون ...

* پیوست ۱: ممنون از علی آقا که به جای من کامنتای لطیف برای دوستان گذاشته بودن : ) !!!

* پیوست ۲: از همه دوستای خوبم که نگرانم بودن و برام کامنت گذاشتن خیلی ممنونم . بهانه جون ٬ نازلی جون ٬ سانازی ٬ علی آقا ٬ فرایزدی نازنین و ... ( ببخشید الان حضور ذهن ندارم که اسم بقیه رو بگم)

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آبان1384ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com