تبليغاتX
شبشیدها - به این شبی
خاطره و روزنوشت
یه روز وقتی بچه بودیم من و برادرم نشسته بودیم و کارتون خانواده دکتر ارنست رو میدیدیم . اون قسمت از کارتون بود که بارون شدیدی گرفته بود و داشتن تلاش میکردن یه جوری از وسایلشون در مقابل بارون محافظت کنن. نزدیک خونه قبلیمون یعنی به فاصله ۲ تا خونه اونورتر یه سوپر بود که چیزایی که یه دفعه احتیاج میشد رو از اونجا میخریدیم وگرنه خریدای کلی رو از اون سوپر بزرگتره که کوچه بالایی بود و جنساش جور بود تهیه میکردیم. خلاصه درگیر کارتونه بودیم که مامانم رو کرد به برادر جان و گفت : برو از این سوپریه چند تا دونه نوشابه بخر برای شام . برادرمم که غرق تلویزیون بود بدون اینکه سرش رو برگردونه به مامانم گفت : ماماااااااان... تو این بارووووون برم؟!!! " من و مامانم یه نگاهی به هم کردیم و یه نگاهی هم به بیرون و زدیم زیر خنده ... چله تابستون و بارون ؟ از بس که محو کارتونه بود دیگه زمان و مکان رو یادش رفته بود و از اونجایی که حلال زاده به داییش میره این مطلب در مورد پبل هم اتفاق افتاد .پبل یه فیلم داره که همه ( بیشتر ) شعر و آهنگای انگلیسی رو توش بچه ها با لباسای خوشگل و به صورت نمایشی میخونن و اجرا میکنن. پریشب پبل خانم فیلش یاد هندوستان کرد و گفت " E I E I O " رو برام بژار . ما هم که کمر بسته و دست به سینه در خدمتیم .یکی از این آهنگا چند تا دونه بچه هستن که توی یه استخر کوچولو از این بادیا و با مایو بازی میکنن و آخر آهنگه حوله به تن با دوربین بای بای میکنن. پبل رو کرد به من و گفت :" وااای مامان ببین!!! به این شبی اینا رفتن تو استخر !!! سرما میخورن " و فورا ادامه داد " حالا اشکالی نداره الان حوله میپوشن. " و به تبعیت از حرفای من که همیشه میخوام از یه کاری منعش کنم به کار میبرم ادامه داد : " آدم به این شبی ٬ به این سردی میره استخر؟!! نه ...." وای که ضعف کردم براش .

روی تخت اتاقش ( اتاق برادر جان که در هنگام غیبت به اتاق پبل تغییر نام میده ) نشسته بود و ۵-۶ تا کتاب که من بیچاره هر روز ۱۰۰ دفعه براش تعریف میکنم و دیگه شکل آقا روباهه و خرگوشه و آلیس و هایدی و دختر شاه پریا و کدو قلقله زن و ... شدم رو دونه دونه انتخاب میکرد و میگفت: " حالا اینو بگو برام . مامااااااان اینو برام میگی؟ " با یه سوزی هم میگه که هم دلم غش میره و هم نمیتونم بگم نه : ) . مامانم هم تو اتاق بود و داشتیم حرف میزدیم که گفت پاشم برم قرآنم رو بخونم . پبل هم گفت مامانی حالا بشین یه دقیقه دیگه برو. مامانم هم که همینجوری قربون صدقه اش میرفت گفت چشم عزیزم . یه کم که گذشت مامانی اومد جلو تا پبل رو ببوسه که ایشون خودشون رو کشیدن کنار و گفتن : " پاشو مامانی یه دقیقه شد دیگه . پاشو برو قرآنت رو بخون !!! " ... شما باشین گازش نمیگیرین ؟

بابام یه وقتایی که میگیم مثلا پبل خودش رفته رو پاتیش نشسته و (ببخشید ) جیشش رو کرده میگه برات جایزه میخرم . اینبار بهش گفت پبل جان چی میخوای بابایی؟ پبل هم سفارش یه پیرهن قرمز داد. طفلی بابا هم پریشب زنگ زد و گفت الان من تو مغازه لباس بچه هستم . یه پیرهن قرمز هست و یه ژاکت گلبهی کدومش رو بگیرم؟  که گفتم ژاکت چند تا داره همون پیرهن مخملی که میگین رو بخرین که ذوق لباس قرمز کشتتش... وقتی رسیدن خونه دیدم هم اون لباسه رو خریدن و هم یه شلوار و ژاکت ورزشی گلبهی . نمیدونین پبل چه ذوقی میکرد. نمیدونم تازگیا چرا اینقدر به رنگ قرمز علاقه مند شده. دیروز با دایی کوچیکم داشتم تلفنی صحبت میکردم که برای مراسم هماهنگ کنیم و بریم که پبل گفت دایی جونمه؟ و من گفتم بله . گفت بهش بگو برام یه لباس قرمز بفرسته : ) فکر کرده بود برادر جانه . آخه اون و همسر جانش هر چند وقت یه بار برای پبل یه بسته ای یا پست میکنن یا با مسافر میدن میاد و یا خودشون میارن . اینم که عاشق اوناس. وقتی میان ایران و میرن بچه ام تا یه مدتی مثل گیج و منگا میشه از بس اینجا و اونجا دنبالشون میگرده و هواشون رو میکنه . البته میدونم که اونا هم خیلی پبل رو دوست دارن .

دیروز مراسم شب هفت تموم شد ... به همین زودی هفت روز گذشت . به پبل قول داده بودم که با اتوبوس ببرمش . آخه تا حالا به غیر از اون بار که رفته بودیم کیش و سوار اتوبوس فرودگاه شده بود دیگه سوار اتوبوس نشده. تو اتوبوس یه کیفی میکرد که نگو . با یه ژستی کنار چنجره نشسته بود و از اینکه شیشه تا سطح صندلی هست و قشنگ بیرون رو میبینه کیف میکرد. منم که بعد از مدتها سوار اتوبوس شدم دیدم که چقدر این جدیدا از اون قدیمیا بهتره !!!    

+ نوشته شده در  شنبه 7 آبان1384ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com