تبليغاتX
شبشیدها - کلاس رقص
خاطره و روزنوشت
یه عالمه حرف برای گفتن و نوشتن داشتم اما اول صبح حالم گرفته شد ... من از سر خیابون شرکتمون پیاده میام . اول خیابون بودم که یه آقای مسنی با لبخند بهم نزدیک شد . منم یه لبخند بهش زدم . اومد جلوم وایساد و با صدای بلند همینجور که زل زده بود تو چشمام گفت : " سلام زیبا!!! ماشالله .... هزار ماشالله !!! " و شروع کرد سر تا پای منو برانداز کردن !!!  منم یهو انگار مغزم پیچید به هم. این چند ثانیه انگار یه دنیا طول کشید . سرعتم رو زیاد کردم تا از ایشون که از پشت سر سنگینی نگاهش رو حس میکردم دور شم . وقتی رسیدم شرکت ( همش ۳-۴ دقیقه از سر خیابون راهه ) همکارام گفتن چرا رنگت پریده . گفتم هوا سرده سردم شده . یکی از همکارام گفت نه این رنگ پریدگی سرما نیست. چیزی شده ؟ گفتم نه از اظهار لطف آقایی که جای پدر بزرگم بود ملذوذ شدم اینه که هر چی خون داشتم رفته تو قلبم و تو صورتم هیچی نمونده !!! چی بگم والله ... حالا خوبه ما آلان والان نمیپوشیم بیاییم سر کار وگرنه به قول همکارم وقتی خودش رو خیلی تحویل میگیره" آمار تصادفات زیاد میشد" : )  اینم از اول صبح ما ...

توی کامنتای دیروز بابای فردا نوشته بودن که عکس پبل قشنگه اما انگار از چیزی دلخوره منم این جواب رو دادم که اینجا مینویسم تا احیانا اگر برای شخص دیگه ای هم باعث سوال شده جواب بگیره . پبل از چیزی دلخور نیست ٬ فقط نگرانه که اگر به صورتش حرکتی بده آراهشش پاک بشه یا خراب بشه. این رو بهانه جون و علی آقای گل (که زحمت گرفتن این عکس رو هم کشیده ) میتونن تایید کنن. ایشون هر دو سه دقیقه لباش رو غنچه میکرد و از من میپرسید : "مامان رژم پاک نشده؟" : )

دیروز اولین جلسه کلاس رقص پبل تشکیل شد. دیروز همسر جان کارش سبکتر بود و تونست خودش بره دنبال پبل. اونجا از مربیش پرسیده بود که اوضاع و احوال تو کلاس رقص چطور بوده و ایشون هم گفتن " اولاش کمی ایستاد و نگاه کرد . اما آخراش دیگه دست همه رو از پشت بست " عصری که رسیدم خونه دیگه ازش نپرسیدم که تو کلاس چیکار کردین. بهش گفتم " پبل جان من و بابا میشیم همکلاسیای شما و شما هم بشو صدف جون . بیا به ما رقص یاد بده " کلی ذوق کرد و ما رو وایسوند وسط گل فرش و رفت یه سی دی گذاشت و اومد شروع کرد. اینقدر قشنگ میرقصید و ادای صدف جون رو در میاورد که حظ کردم . آخر آهنگم گفت: " خوب دیگه برین سر کلاساتون مربیاتون منتظرتونن : ) بچه های سرویسی هم اینجا وایسن که برن !!! "

 
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آبان1384ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com