تبليغاتX
شبشیدها - مریض
خاطره و روزنوشت
پبل رو دیشب بردیم دکتر خودش و گفت که ویروسیه . دارو داد. رسیدیم که خونه بچه ام گفت مامان دلم درد میکنه .طفلکم از دیشب بیرون روی داره و بالا میاره ... خودش میگه مامان بالا دارم : ( زودیم میره و شلوارش رو در میاره . بهش میگم چرا دیگه شلوارت رو درمیاری؟ میگه آخه نمیخوام بالا بریزه رو شلوارم ... امروز صبح او.آر.اس بهش دادیم که این املاح بدنش که از دست رفته دوباره به دست بیاره . خیلی هم خنکش کردیم که مزه اش خیلی اذیتش نکنه . میگه مامان از این آبا نمیخوام یه آب خوشمزه بده بهم . از اونا میخوام ... دیشب بیدار شد و صدام کرد که بهش آب بدم . رفتم دیدم بچه ام تب داره بهش شربت استامینوفن دادم و یه لیوانم آب خورد. صبح هم تب داشت . اینقدر بی حاله که همش دلش میخواد بخوابه . اون بچه ای که اول صبح سر حال بیدار میشد و سلام صبح به خیر میگفت ٬ الان بی رمقه : ( ...صبح یه کوچولو صبحانه خورد که کلی خدا رو شکر کردم چون از دیشب هر چی میخورد رو بالا میاورد ...سرفه اش کمی بهتره و از اون حالت حاد دراومده ... دعا کنید گلم زودتر خوب بشه ...
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آبان1384ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com