تبليغاتX
شبشیدها - خواب
خاطره و روزنوشت
دیروز ساعت ۲ مراسم چهلم شوهر خاله ام بود و پبل رو همسر جان برد خونه پدر بزرگوار و اونجا بودن تا تموم شدن مراسم ( چون فقط خانمها بودن ) و ساعت ۶ اومدن دنبال ما . پبل عادت داره ظهر ها میخوابه و تو مهد هم میخوابوننشون اما دیروز نخوابیده بود . صبح هم طبق عادت ساعت ۸ صبح بیدار بود . خلاصه دیشب تو ماشین ساعت ۶:۳۰ خوابید و ما هم دیدیم چون خوراکی خورده بوده دیگه بیدارش نکردیم. لباسش رو تو خواب با یه بدبختی عوض کردم و لباس خواب تنش کردم و براش تو قابلمه خودش ( یه قابلمه کوچولوی چدنی مشکی و نقره ایه ) غذا ریختم و خودمون غذامون رو خوردیم . دیگه تا کارا رو انجام بدیم و برای فردای پبل میوه و خوراکی بذارم و ظرفها رو بشورم و جمع و جور کنم ساعت شد ۱۰:۳۰.خوشحال بودیم که یه شب میتونیم زودتر بخوابیم . همچین که گذاشتمش تو تختش چشماش رو باز کرد و گفت مامان آب . منم بهش یه لیوان آب دادم و روش رو مرتب کردم . گفت شما پیش من بمون . منم نشستم کنار تختش و شروع کردم به قصه گفتن . ساعت ۱۱ شد و دیدم خوابش برده و منم رفتم خوابیدم. ساعت ۲ یه بار دیگه آب خواست و ساعت ۴:۳۰ هم دیگه بیدار شد. همسر جان بهش گفت باباجان گشنته؟ اونم گفت بله و با هم رفتن غذاش رو گرم کردن و خورد . در تمام این مدت هم مرتب حرف میزد وانگار نه انگار که نصفه شبه . بعدشم گفت میخوام پیش شما بخوابم. دیگه بغلش کردم و دستم رو دور گردنش انداختم که با هم بخوابیم . هی وول خورد و بازم گفت آب میخوام ( شام کباب تابه ای داشتیم و میدونین که کباب آدمو تشنه میکنه ) خلاصه بعد از خوردن آب گفت میخوام تو جای خودم بخوابم . منم بوسش کردم و خوابوندمش تو تختش و بعد از یه کم چونه زدن و وول خوردن خوابید و ما هم درساعت ۶ صبح خوابیدیم که ۱ ساعت بعد بیدار شیم که ... بله خواب موندیم و ۸ بیدار شدیم . اما خوبیش این بود که پبل که بیدار شد سر حال بود . کلی کیف کردیم ...

* الان همسر جان زنگ زد و گفت گوشی ... بعد زد روی اسپیکر موبایل و آهنگ سیاوش قمیشی* رو که ازش هزار تا خاطره داریم برام گذاشت ... اینقدر لذت بردم که نگو .... ممنونم همسر عزیز و مهربونم ... یه دنیا دوست دارم ...

*وقتی دستام خالی باشه ... وقتی باشم عاشق تو .... غیر دل چیزی ندارم ... که بدونم لایق تو

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر1384ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com