پبل یه جاسوییچی داره ( داشت ) که بهش یه ستاره قزمز خیلی خوشرنگ آویزونه و عکس میکی موس روشه که مال دیزنیه و براش سوغاتی آوردن . این ستاره رو وقتی بهش ضربه میزنین روشن میشه و یه رقص نور جالب داره . دیروز بردمش که دستشویی این ستارهه دستش بود . بهش گفتم مامان جون میوفته تو چاه دستشوییا ... گفت نه ... خلاصه وقتی میخواستم لباسش رو تنش کنم از دستش افتاد اون تو . منم بهش گفتم دیدی گفتم میوفته حالا هی حرف منو گوش نکن . پبل هم زد زیر گریه ٬ از اون گریه های سوزناک که دل آدم کباب میشه . بغلش کردم و کلی ناز و نوازش و بوس که اشکالی نداره حالا درش میاریم. رفتم دیدم نخیر اصلا نمیتونم این کار رو بکنم . از طرفی هم اگر درش نیاریم چاه میگیره . خلاصه به همسر جان زنگ زدم که اینجوری شده . گفت از اون دستشویی استفاده نکنین تا من بیام درش بیارم . خلاصه شب که پبل خواب بود با یک حرکت انتحاری جاسوییچی بوگندویی رو کشید بیرون که اصلا با دستکش و نایلون ۷ لایه ای که طفلک همسر جان دورش پیچیده بود هم دلم نمیومد دستم بگیرم و بندازم دور. ... صبح که پبل بیدار شد و داشتم لباس تنش میکردم و با هم شعر میخوندیم و همینجوری ادا اصول درمیاوردیم برگشت بهم گفت : مامان ...
خلاصه چراغ قوه من ( همون جا سوییچیه ) رو بابا از تو پاتی درآورد یا نه؟ : ) از این کلمه خلاصه اش خنده ام گرفته بود چون میخواست بگه بالاخره و یادش نیومد و به جاش اونو گفت . منم گفتم بله اما از بس کثیف شده بود انداختیمش تو آشغالا . حالا اگر تو یه مغازه مثل همون رو دیدیم برات میخریم. گفت "باشه
فردا که مغازه ها باز کردن بریم
الان بخریم !!! "
تو مدتی که پبل مریض بود دایم بهش اصرار میکردیم که مایعات بخوره از آب میوه و آب گرفته تا چای و شربت که اونم از روی بی میلی بیشترش رو نمیخورد و هم به این خاطر و هم به خاطر داروها ادرارش پررنگ شده بود. یه بار که مامانم برده بودنش دستشویی بهش گفتن : ببین پبل جان ٬ از بس آب و مایعات نمیخوری ببین جیشت چه بد رنگ شده!!! دیروز دیدم اومده پشت در حموم و هی از زیر دوش آب کلمه "پی پی" میشنیدم تا اینکه گفتم صبر کن الان درو باز میکنم .آخه برای پبل یه مبدل توالت فرنگی برای بچه ها گرفتیم که دورش کوچکتره و مناسب بچه هایی به سن پبل تا ۵ ساله اس و فکر کردم میخواد بیاد اونجا بره دستشویی. درو که باز کردم دیدم با ذوق داره میگه " دیدی مامان از بس مایهات ( مایعات ) خوردم چقدر جیش و پی پیم خوش رنگ شده !!! و دیدم همسر جان غش کرده از خنده و حرفش رو تایید میکنه . منم بهش گفتم آفرین دختر خوبم . گفت : برای همینه شما هی برام خمیر بازی میخری دیگه . از بس دختر خوبیم : )
+
نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر1384ساعت توسط شبنم
|