جمعه صبح مامانم برای یک ماه رفتن پیش برادرم. حدود دوهفته دیگه هم بابام میرن ... الان دو روزه که خودمون دنبال پبل میریم. به خدا این دو روزه اینقدر کارامون به هم گره خورده که نگو. تا قبل از رفتن مامان همه میگفتن اگر کاری داشتی تو رو خدا حتما به ما بگی ها !!! ( کیه که انجام بده ) ...طفلک بابام گاهی ( مثلا گاهی که مریضه و باید خونه بمونه و مامانم هم نیستن یا کاری دارن ) که میبینه گیر افتادیم میگه تا ساعت ۱۲ من نگهش میدارم . بعد یکیتون بیایین تحویل بگیرین. نه تنها الان٬ اون موقع که احتیاج به عوض کردن پوشک داشت هم همین کار رو میکرد... خدا برام حفظشون کنه که یه دنیا جواهرن هر دوشون و وجودشون یه نعمت خیلی بزرگ... یه کم سرم شلوغه ... کارا که روتین بشه میام ... دلم یه پست حسابی میخواد بذارم ...
صبح با دهنم برای پبل آهنگ میزدم ( یه آهنگ قری ) دیدم اونم که بیداره و خودش رو زده به خواب با چشمای بسته داره گردنش رو تکون میده و میخنده. بهش میگم آخه اینو نگاه کنین ... آخه این دخمله رو ببینین... همچین دخملی کی داشته؟ آروم و با شیطنت میگه " هیچکی نداشته : ) "
+
نوشته شده در یکشنبه 4 دی1384ساعت توسط شبنم
|