تبليغاتX
شبشیدها - روز من
خاطره و روزنوشت
من هر روز از شرکت به سمت خونه یه تاکسی دربست میگیرم که هم راحت برم و هم زودتر برسم به پبلی . یه آقایی اینجا جلوی شرکت میایسته که معمولا با اون میریم ( من و نهال دوستم که با هم مسیرامون یکیه و اگر نخواد با همسرنازنینش بره با هم میریم ) ولی بعضی وقتا حالا یا مسافر بهش میخوره یا کاری داره که نیست یه تاکسی دیگه میگیریم. معمولا هم سر ما دعوا میشه چون مسافر هر روزی هستیم . خلاصه دیروز از روزایی بود که این اقا نبود سر پستش . یعنی بنده یه ۵ دقیقه دیرتر رفتم از شرکت بیرون انگار نسل تاکسی توی خیابونا ور افتاد . خلاصه ته خیابونا رو هم جارو کرده بودن برده بودن : ) هر تاکسی میومد توش مسافر بود ( حالا اگر میخواستم عادی سوار شم همه تاکسیا دربستی میامد!!!) دیگه تصمیم گرفتم تا ایستگاه مترو با تاکسی برم و از اونجا با مترو برم. به ایستگاه رسیدم و رفتم بلیط هم خریدم و نشستم روی صندلی منتظر قطار که بیاد. بعد از ۳ دقیقه آمد. درها که باز شد دیدم این دری که من جلوش وایسادم باز نمیشه. رفتم دم در بغلی که خانمها با آرامش تمام در حال خرامیدن به طرفش بودن و به هیچ وجه هم راه نمیدادن از بغل دستشون برم تو . وای !!! یه دفعه دیدم صدای بوق مخصوص بسته شدن در اومد و شاپالاق در بسته شد... رفتم طرف واگن بغلی که یه درش هنوز باز بود و تا رسیدم اونم همون صدای شاپالاق رو داد و بسته شد... گیج شدم ... بیشتر حرصم گرفته بود تا اینکه ناراحت بشم. گفتم خوب حالا عیبی نداره قطار بعدی رو سوار میشم . بعدی که رسید دیدم به به چقدر خلوت تره و تا سوار شدم جا بود که بشینم . ایستگاه دوم که رسید درها رو بست که راه بیوفته اما نرفت. یکی دو دقیقه ایستاد و منم خونم به جوش اومد که اون یکی یه لحظه هم صبر نکرد من سوار شم و حالا این یکی دو دقیقه است که ایستاده . حالا هی بشین بشین ... نخیر راه نمیوفتاد ... از ترس اینکه دوباره جا بمونم هم پیاده نمیشدم برم ببینم چی شده. خلاصه درها رو دوباره باز کرد و ایستاد. زمزمه ای بین مسافرا افتاد که میگن خراب شده و یه ده دقیقه ای هم طول میکشه درست بشه. وای خدا ... دویدم بیرون که یه تاکسی بگیرم و برم . چشمتون روز بد نبینه دیدم وسط یه جاییم که اصلا هیچ ربطی به اسم ایستگاهش نداره. ۵-۶ دقیقه پیاده اومدم تا رسیدم به خیابون اصلی و در همون حین هم به همسر جان زنگ زدم که نگران نشه من دیرتر میرسم. به خیابون اصلی که رسیدم متوجه شدم که چیزی به اسم وسیله نقلیه عمومی اصلا توی خیابونای تهران از یه ساعتی به بعد کیمیاست و ابدا وجود نداره. یه مسیر ناجوری بود و مجبور شدم کلی پیاده برم و کلی با تاکسی راه اومده رو برگردم . بالاخره یه تاکسی خالی دیدم و پریدم توش و مسیر رو گفتم. اونم از روی بی میلی و از روی شکم سیری گفت من ۳۰۰۰ تومن میگیرما . اگرم نمیخوای که هیچی. منم با چشمای از حدقه و سرما در اومده گفتم . من از فلانجا هر روز میرم خونه ۲۵۰۰ میدم. اینجا که نزدیکتره. گفت نه خانم الان اون بزرگراه ترافیکه . یعنی همه جا شلوغه . برم یا پیاده میشی. منم مستاصل گفتم برو آقا. وسط راه بودم همسر جان زنگ زد که پبل ماهی میخواد تو اگر با دربستی داری میایی یه ماهی هم برای ایشون بخر. منم گفتم باشه. دیگه رسیدیم به سر کوچه بالاییمون که یه سوپر بزرگ داره . منم همونجا پیاده شدم و از ترس اینکه این عنق منکسره چیزی نگه پولش رو دادم و رفتم خریدم رو کردم و رفتم سمت خونه. کوچه ما تا خیابون اصلی همش ۲ تا کوچه فاصله داره و خیلی زود بهش میرسیم اما دیشب از بس تو راه مونده بودم و سردمم بود انگار این راه ۲ دقیقه ای ۲ سال گذشت. جلومم از این آقاهایی که گونی به دست از بین آشغالا خرت و پرت سوا میکنن بود و کلی ترسیدم ( جالبه پبل هم از اینا میترسه و بهشون میگه آقا گونی داره ) ... دیگه تا رسیدم عین این کارتونا که میرن کنار شومینه یخهاشون آب میشه میریزه روی زمین ایستادم تا استخونام نرم شه : ) خلاصه دیشب شب من بود... پبل از نظر تب بهتره اما کمی باز حساسیته اذیتش میکنه .دیشب تا ۲ صبح کنار تختش بودم که ببینم درست نفس میکشه یا نه. امروز صبح شکر خدا بهتر بود...

راستی امروز صبح هم سوار یه تاکسی شدم که آهنگای عارف رو گذاشته بود. وارد بزرگراه که شدیم اون آهنگ سلطان قلبها شروع شد . آقاهه احساس فردینی بهش دست داده بود و آی ویراژ میداد از بین ماشینا و ژستی میگرفت و سری تکون میداد و و فرمون رو میپیچید اینور و اونور که من نمیدونستم از ترس این آتاری بازی آقا چشمامو ببندم یا از این صحنه جذاب و آرتیست بازی لذت ببرم و بخندم : ) !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 دی1384ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com