یادمه وقتی بچه بودم تا همین چند سال پیش وقتی اسم سال نوی میلادی میامد همش منظره یه حیاط بزرگ پر از برف میومد جلوی چشمم . یه درخت کاج مطبق داشتیم که توی پاسیو بود . روی پاسیو تابستونا باز بود و از طبقه دوم از اتاق خواب مامانم اینا و پدر بزرگم اینا به بهار خواب ( یه بالکن خیلی بزرگ به اندازه حیاطهای الان ) راه داشت که گوشه بهار خواب از بالا به پاسیو مشرف بود. آخرای پاییز میامدن ( اکثرا باغبونمون این کار رو میکرد ) و روی پاسیو رو با نایلونای بزرگ میپوشوندن . هر وقت موقع این کار میشد دلم میگرفت . دلم میخواست اون کاج مطبق زمستونا روش برف بشینه ... که من برم زیرش بشینم و بابانویل برام کادو بیاره بذاره زیرش و من صبح برم برشون دارم ... همیشه همراه احمد آقا ( باغبون پیر مهربونمون ) میرفتم توی بهارخواب تا یه جوری اون گوشه که کاج بود رو بگیرم که نتونه محکم ببنده و من بعدا یواشکی برم لای نایلونه رو باز کنم و به آرزوم برسم که هیچ وقت اینجوری نشد. هر وقت به مادربزرگم میگفتم : افسر جون نمیشه این کاج رو ببریم توی حیاط تا پیش درختای دیگه باشه ؟ میگفتن :نه . این درخت تزیینیه . توی هوای سرد خراب میشه . منم میرفتم زیر درختای کاج که یه طرف استخر و رو به دیوار کوچه بودن مینشستم و زانو میزدم و دعا میکردم که اینا هم شکل اون یکی مطبق بشن : ) الآن که فکر میکنم خنده ام میگیره . اینقدر تو پاسیو کنار حوض که همش کاشی ( سرامیک! ) کوچولوی آبی و سرمه ای بود مینشستم و انگشتام رو برای ماهیهای قرمز و نارنجیش تکون میدادم که مثلا باهام دوست بشن و من بگم که حرفشون رو میفهمم !!! : ) همش بهشون اون درخت کاج رو نشون میدادم و میگفتم شما هم اینو دوست دارین؟ براشون از برف تعریف میکردم چون اونا هیچوقت برف رو نمیدیدن. همش از زیر اون نایلون که آخراش از بارش برف و بارون کدر میشد برف رو خاکستری میدیدن و از شکم نایلونه میفهمیدن که برفش سنگین بوده و نایلون رو فشار داده پایینتر... برف که میومد٬ میدویدم توی حیاط و سرم رو بلند میکردم و آسمون رو نگاه میکردم. سرم گیج میرفت همش چشمام رو تنگ میکردم که از پشت مژه هام برفا رو ببینم و پیش خودم میگفتم درخت کاجه و ماهیها از زیر نایلون اینجوری آسمونو میبینن !!! اینهمه آسمون و ریسمون بافتم که بگم هنوزم دلم برای اون خونه ٬ اون حیاط ٬ اون اتاقا ٬ اون بهارخواب ٬ اون پاسیو ٬ اون حوض با فواره وسطش که آخریا دیگه خراب بود و درستشم نکردیم ٬ اون کاج که هیچوقت روش برف نشست اما آخرش که خونه فروخته شد طفلکی معلوم نشد چه بلایی سرش اومد ٬ رزهای رونده روی دیوار حیاط ٬ استخر و شلنگ قطور و صدای شر شر آب چاه که میریخت کف استخر ٬ باغچه های مورب و شیبدار وسط حیاط٬ پنجره های قدی سالن که رو به حیاط باز میشدن ٬ همه و همه تنگ میشه. اینا همه منظره ها و خاطره های معصوم و قشنگی هستن که بوی بچگیهام و روزهای خوش سرمستی رو میدن ...
پبل کمی بهتره و خدا رو شکر رو به بهبود. دیشب میگه مامان خیلی دوشت دارم ... عاشقتم انداژه یه دنیا ... راستی اینم بگم که معمولا موقع خواب که میخواد از زیر خوابیدن در بره یا مثلا چیزی میخواد یا کاری داره که براش انجام بدم ابراز احساساتش بیشتر میشه : )
+
نوشته شده در دوشنبه 12 دی1384ساعت توسط شبنم
|