|
خاطره و روزنوشت
|
ای که بی تو واسه من همه دنیا قفسه هستی از نبودن تو التهاب نفسه
وای که دلم طاقت دوریتو هیچ نداره بغض نبودن تو اشکامو درمیاره
بارون که میاد٬ برف که میاد ٬ یاد اون روزا میوفتم . دانشگاه و کیوسک تلفن دم درش و پژوی ۴۰۵ و بخاری گرمش و صدای قمیشی که مستم میکرد... همون موقع که از یه ربع آخر کلاس دیگه صدای تالاپ و تولوپ قلبم رو میشنیدم و صورتم گل مینداخت و ناخودآگاه لبخند میومد رو لبام. همش فکر میکردم همه فکرم رو میخونن و قند تو دلم آب میشد از فکر اینکه الان دم در منتظرمه و تا از بالای پله ها میدیدمش که کنار کیوسک تلفن ایستاده و لبخند میزنه دیگه اون تیکه راه رو نمیفهمیدم چجوری راه میرم. توی یه ماشین ٬ کنار اونی که کنارش بودن یه دنیاس ٬ توی خیابون ولیعصر که درختاش و بارون و برفش مثل یه رویاس بشینی و موزیک دلخواهت رو بشنوی و تو آسمونا سیر کنی ... چی دیگه میخوای : )
پبل صورتشو آورده جلوی همسر جان و میگه بابا تو چشمام نگاه کن. همسر جان هم با خنده این کار رو میکنه. میگه : نه ... مثل آقا نونواهه ( توی سیندرلای ۲ ) (نانوا) که آناستاژیا رو نگا میکنه هااااا اونجوری ... چشماتو گرد کن ... اونجوری که عاشقشه : )