تبليغاتX
شبشیدها - چمدون
خاطره و روزنوشت
پبل یه وقتایی میگه بیا آهنگ بژاریم برقصیم . ما هم میریم تو سالن و باهاش میرقصیم . دیشب باباشم آورده بود و منم شروع کردم با همسر جان رقصیدن. یهو پبل خانم انگار حواسش جمع شد و اومد جلو. یه دفعه باباشو کشید کنار و گفت:" ااااا ... با داماد من نرقص !!! " هنوز هیچی نشده صاحب داماد ما هم شد : )

فردا صبح بابا میرن پیش برادرم و مامانم. اینجا من خیلی تنها میشم . دلم از همین حالا تنگ شده ... به خدا لوس نیستم اما این مامان بابا دلتنگی دارن ... دیشب چمدون بابا رو براش بستم. امروز برم سفارشای اونطرفیا رو بخرم که دیگه همه چیز تکمیل بشه. تقریبا یک سوم چمدون خالیه البته با احتساب چیزمیزایی که امروز بهش اضافه میشه. بابا میگفتن کاش اون چمدون کوچیکتره رو میبردم. منم گفتم " نه همین بهتره. هم لباسا و چیزایی که میخوای ببری خراب نمیشن و هم جای خالی برای برگشت احتیاج میشه ; ) " خندیدن و گفتن " ای پدر سوخته اون که بله : ) "

تعطیلات بهتون خیلی خیلی خوش بگذره ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 دی1384ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com