|
خاطره و روزنوشت
|
فردا صبح بابا میرن پیش برادرم و مامانم. اینجا من خیلی تنها میشم . دلم از همین حالا تنگ شده ... به خدا لوس نیستم اما این مامان بابا دلتنگی دارن ... دیشب چمدون بابا رو براش بستم. امروز برم سفارشای اونطرفیا رو بخرم که دیگه همه چیز تکمیل بشه. تقریبا یک سوم چمدون خالیه البته با احتساب چیزمیزایی که امروز بهش اضافه میشه. بابا میگفتن کاش اون چمدون کوچیکتره رو میبردم. منم گفتم " نه همین بهتره. هم لباسا و چیزایی که میخوای ببری خراب نمیشن و هم جای خالی برای برگشت احتیاج میشه ; ) " خندیدن و گفتن " ای پدر سوخته اون که بله : ) "
تعطیلات بهتون خیلی خیلی خوش بگذره ...