چهارشنبه صبح بابا رفتن پیش برادرم اینا و ما کلی تنها شدیم ... بعد از صبحانه همسر جان رفت یه سری به کاراش بزنه و منم مشغول غذا درست کردن بودم که دیدم همسر جان تلفن کرد و گفت که کار تعطیله و میاد که با هم بریم بیرون برف بازی. دیگه منم غذا رو آماده کردم و لباس حسابی پوشیدیم و خوراکی به مقدار کافی برداشتیم و رفتیم به سمت گردنه قوچک . وای چه برف قشنگی بود . کوههای اون منطقه پر از برفهای سفید و تمیز شده بود. یه جایی که اکثرا خانواده ها نگه داشته بودن ایستادیم و رفتیم به سمت برف بازی. روی شیب یه سرسره برفی درست کردیم و بازی کردیم. آدم برفی درست کردیم و کلی تو برفا راه رفتیم. تا جایی که پبل دیگه خودش گفت بسه : ) رفتیم تو ماشین چایی گرم براش ریختیم تو شیشه اش و یه تکه شکلات دادم بهش تا اونو بخوره تند تند لباسای روییش که خیس شده بود رو با کاپشنش رو عوض کردم و یه دست خشک و تمیز تنش کردم . بعدم چند تا دونه مغز پسته بهش دادم و همینجور مشغول شعر خوندن به سمت خونه اومدیم. ناهار رو خوردیم و جلوی تلویزیون مشغول دیدن فیلم و خوردن چای بودیم که پدر همسرجان تماس گرفتن که میان دیدن ما. آخر شب بعد از اینکه مهمونامون رفتن با مامانم اینا تماس گرفتیم و گفتم که پدر همسرجان وبرادر جانش و جاری جان اومده بودن و یکی از دوستامونم با خانومش اومده بود و کلی از غربت درمون آوردن : ) خیلی بهمون خوش گذشت و کلی خندیدیم ... پنجشنبه هم تو همون حیاط خونمون برف بازی کردیم و دیگه بیرون نرفتیم . این چند روزه هر یکی دو ساعت یک بار همسر جان میگه نمیخوای به مامانت اینا زنگ بزنی؟ : ) میگم بابا همین ۲ ساعت پیش زنگ زدیم . میگه گفتم شاید دلت بخواد باهاشون حرف بزنی.. منم به شوخی بهش میگم تو نگران منی یا اینکه میخوای ببینی الان دارن چیکار میکنن و کجاها رفتن ؟!!! : )
توی فیلم "یکی بود یکی نبود " یه قسمتیش دایی پسر قصه که اسمش آرشه بهش میگه " آقا آرش باقالی پلو " ... و همسر جان به هوای اون فیلم به پبل میگه "پبل خانم شیرین پلو"... پریشب بعد از گفتن این لقب پبل گفت : بابا چرا به من میگی " شیرین پلو" و اون به آرش میگه "باقالی پلو" ؟ همسر جان جواب داد آخه تو خیلی شیرینی ... پبل هم بلافاصله گفت : آهان پس اونم خیلی باقالیه ؟ : )
+
نوشته شده در شنبه 24 دی1384ساعت توسط شبنم
|