|
خاطره و روزنوشت
|
فردا تعطیلی بهتون خوش بگذره هر چند برای من تعطیلی لوسیه چون خودم تعطیل بودم همینجوریشم ... هر روز یه عالمه چیزا تو فکرم میاد که بنویسم. همش میگم یادم باشه اینو بگم ...یادم باشه از این موضوع بنویسم اما یا وقت نمیشه یا ... خلاصه که فعلا کسادیه : )
داشتم با همسر برادر جان تلفنی صحبت میکردم . گفت که تو آشپزخونه بوده دیده یه صدای ملچ مولوچ میاد . رفته بیرون دیده بابام دارن قاب عکس پبل رو بوس میکنن و باهاش حرف میزنن ... اینو که گفت دلم مچاله شد : ( ... دیشب پای تلفن کلی خودمو کنترل کردم . آخه بابام گفتن برادر جان یه حالت مسمومیت داره. صداشون گرفته بود. خیلی ترسیدم. فکر کردم یه چیزی شده به من نمیخوان بگن . هی قسم دادم. گفتن مامان و همسر برادر جان رفتن بیرون خرید خونه . گفتم پس گوشی رو بده با خود برادر جان حرف بزنم . بابا هم گفتن ای بابا حرف منو قبول نداری؟ و گوشی رو دادن به برادر جان. یه بغضی گلومو گرفته بود که کلی با خنده الکی و به زور مهارش کردم . آخه من عاشق داداشیمم ... یه وقتایی حرف که میشه میگن خواهر خیلی خوبه٬ من میگم هیچوقت حاضر نبودم که به جای برادرم یه خواهر داشتم. حتی اگر علاوه بر برادر میشد که خواهر هم داشته باشم بازم برادر رو ترجیح میدم. برادر خیلی برای خواهرش عزیزه. من همیشه آرزوم بود که اولین بچه ام دختر باشه و اگر قراره دوباره صاحب بچه ای بشم پسر باشه. البته این دیگه خواست خداست ٬ اما چون رابطه ام با برادرم خیلی خوب بود و واقعا یه روح بودیم تو دو بدن ٬ دلم میخواد بچه هام هم همین لذت رو بچشن ... برادر گلم خیلی دوستت دارم ...