تبليغاتX
شبشیدها - گزارش یک روز غیبت موجه!
خاطره و روزنوشت
شنبه شب مسافرای ما آمدن. قرار بود پرواز ساعت ۲۱:۲۵ بشینه اما ... ما قرار گذاشته بودیم که هشت و نیم ٬ یه ربع به نه راه بیوفتیم که به موقع برسیم. قبلش هم با فرودگاه چک کردیم که ببینیم پرواز حجاج اون ساعت نباشه که اونوقت باید یه ۲-۳ ساعتی زودتر میرفتیم تا بتونیم وارد فرودگاه بشیم که خوشبختانه اولین پرواز حجاج ۱ نصفه شب بود. داشتم ظرفهای شام پبل رو جمع میکردم که برم حاضر بشم و بریم که دیدم همسر جان از تو آشپزخونه گفت: شبنم بدو ... گفتم چیه؟ گفت پروازشون درحال نشستنه!!! من دهنم اندازه یه بشقاب میوه خوری باز شده بود. گفتم الان که سه ربع مونده به ساعت خودش. تو این هوا ( داشت برف میومد ) چجوری زودتر اومده. اونم گفت من نمیدونم . حالا عوض این حرفا بدو برو بپوش و خودشم پبل رو برد تو اتاقش که لباس تنش کنه. منم به سرعت لباس پوشیدم و زودی راه افتادیم. از تو ماشین هم دو بار با تلفن اطلاعات پرواز تماس گرفتم و فهمیدم که نشسته هواپیما. خلاصه ۹:۱۵ رسیدیم فرودگاه. من پبل رو بغل کردم و بدو بدو رفتم به سمت سالن و همسرجان رفت که ماشین رو پارک کنه. رسیدیم که داخل دیدم نوشته بازرسی پاسپورت و خیالم راحت شد. همسر جان که اومد گفت ندیدیشون؟ گفتم نه و زدم زیر خنده. گفت چیه؟ گفتم هیچی خنده ام میگیره انگار فیلم رو رو دور تند گذاشته بودن. همینجوری تند تند دور خودمون چرخیدیم و آماده شدیم و آمدیم : ) ... خلاصه بعد از ۱۰ دقیقه همسر جان به من که دورتر از جمعیت ایستاده بودم تا پبل اذیت نشه٬ اشاره کرد و گفت آمدن. منم رفتم بیرون در منتظر ایستادم تا بیان بیرون. دیگه چه ذوقی میکرد پبل و مامان بزرگ و بابابزرگش بماند.  رفت بغل مامانم و راه افتادیم سمت ماشین و اونا سوار شدن. من و همسر جان هم مشغول جا دادن چمدونها !!! دیگه یه جوری جا شد. توی راه برای مامان اینا تعریف کردم که از عصری که همسر جان و پبل اومدن دنبال من سر کار ٬ پبل یه بند میگه " پس چرا نمیریم دنبال مامانا و بابایی؟ " میگم مادر جان الان عصره ٬ اونا شب میان. شام بخوریم ٬ بعد میریم دنبالشون فرودگاه. میگه " پس الان بریم شام بخوریم دیگه خونه نریم. از همینجا بریم فرودگاه " گفتم : عزیزم ٬ هنوز هواپیماشون به ایران نرسیده. از آلمان تازه راه افتاده. " میگه :" هواپیماشون تو آسمون وایساده؟ صبر کرده شب بشه بیاد؟ " تو خونه هم دایم میرفت آسمون رو چک میکرد. به محض اینکه هوا تاریک شد دوید آمد به من گفت: " وااااااای. مامان ببین شب شده ها... بدو بدو بریم دنبال مامانا اینا : ) " ... اونا هم کلی بوسش کردن و قربون صدقه اش رفتن. شام جاتون خالی خورش قیمه درست کردم و پلو هم آبکش شده دم کردم ( چون بابام آبکش شده و ته دیگه نونی خیلی بیشتر از کته دوست دارن ) و سالاد و ماست و خلاصه ضیافتی بود. حالا مگه پبل میذاره ... از در تا رسیدیم مرتب میگفت : " اون کفش من تو این چمدونه؟ اون لباس سفید بففی ( برفی ) تو اینه؟ لباس بق بقی ( برق برقی ) تو اینه؟ " بالاخره تا من شام رو بکشم مامانم در چمدون پبل رو باز کردن. اول از همه هم سوغاتی خاله ساناز که روی همه گذاشته بودن رو دادن به پبل. هوش و حواسش رفت. دیگه اصرار پشت اصرار که تنم کن. منم تنش کردم. یه تاج خیلی خوشگل هم خود لباسه داشت ( لباس بل توی کارتون beauty and the beast بود اما به دلایل کاملا مشخص همه متفق القول میگفتیم که لباس سفید برفیه : ) ) ... هر کاری کردم دیگه از تنش در نیاورد. هر چی گفتم سرما میخوری اصلا گوش نمیداد. منم گفتم بذار کیفش رو بکنه . همون موقع به ساناز زنگ زدم و گفتم بیا از خاله تشکر کن. اونم تند تند تشکر میکرد و ساناز جونمم از اونطرف غش کرده بود : ) . دیگه هر چی مامان از تو چمدون در میاوردن . با یه ذوقی میگفت : " واااااااای. مامانی چقدر قشنگه ... ممنونم " و بدو بدو میاورد تو آشپزخونه به من نشون میداد . یه پیرهن آلبالویی مخمل هم براش آورده بودن که روش برق میزد و بالاخره خانم به خاطر اون٬ لباس سفید برفیش رو درآورد و اونو پوشید و بعدشم با هزار تا آسمون و ریسمون لباس خواب تنش کردم و بردم خوابوندمش . بعد نوبت بقیه سوغاتیای فسقلی بود که واقعا یه چمدون پر بود. و بعدشم که بهترین قسمتش که دیدن سوغاتیهای خودم و صد البته کیف کردن و پرو کردن و پوشیدن و چشیدنشون بود : ) یه کارت ساناز خودش برام درست کرده و فرستاده که به اندازه یه دنیا قشنگه و با ارزش ( حالا اگر اجازه بده میذارم اینجا ببینید) . همسر جان هم از دیدن سوغاتیاشون ملذوذ شدن ... خلاصه ما ساعت ۳:۳۰ صبح رفتیم خوابیدیم و ساعت ۸:۰۵ خانم خروس سحری ما رو بیدار کردن. تا چشماشو باز کرد گفت: مامانا اینا اومدن؟ ( احتمالا فکر کرده بوده که همه اون ماجراها رو خواب دیده : ) ) . گفتم : بله مادر جان.یه کم دیگه بخواب بعد میریم پایین. الان خوابن. گفت: میریم بیدارشون میکنیم !!! لباس سفید برفیمو آوردی بالا؟ گفتم بله.از جاش پرید و گفت بریم بپوشم. منم باهاش شرط کردم که زیرش لباس تنش کنم. اونم قبول کرد. منم یه لباس نازک زیرش تنش کردم و اونم روش. اگر بگم تو آسمونا سیر میکرد دروغ نگفتم... تا شب هم تلفن و مهمون و ...حالا امروز صبح که باید میومدم سر کار و پبل خانم هم میرفت مهد ٬ بیدار نمیشد!!! این بود گزارش یک روز غیبت بنده : )

همسر جان پبل رو بغل میکنه و یه جوری مثل کشتی گرفتن میچرخه و بوسش میکنه و این کار رو بهش میگه " غلت و ماچ : ) " داشت با پبل غلط میزد که گفت " پبل ببین عجب غلت و ماچیه ها " پبل هم گفت : " بابا این که فقط غلته پس ماچش کو ؟ : ) "

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 بهمن1384ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com