اولین روز ترم اول دانشگاه ٬ منتظر زنگ شروع کلاس بودم . دیدم یه دختری هم کنار در همون کلاس منتظره . آخه این کلاس تو آخرین روز ثبت نام اضافه شده بود و اینجوری شده بود که اجازه دادن تو کلاس ۴۰ نفری پسرا ۴ نفر هم دختر بشینن که ما دونفر دوتا از اونا بودیم . یه جورایی استرس اولین کلاس و اولین روز و از طرفی هم یه همچین کلاسی تو صورت هر دوتامون خودنمایی میکرد. رفتم جلو و بهش گفتم: " شما هم تو این کلاسین؟ " گفت " آره ... مگه شما هم اینجایی؟" گفتم " آره . منم یکی از همون ۴ تام : ) " و با هم خندیدیم. یه عینک پنسی زده بود و قیافه اش از همون اول حسابی به دلم نشست و با هم گرم گرفتیم. به محض خوردن زنگ کلاس رفتیم و ردیف آخر اون گوشه کلاس نشستیم و شروع کردیم به صحبت از این ور و اون ور ... همون چند دقیقه و بعدشم حضور تو کلاس و بعدشم شماره های رد و بدل شده و کلاسایی که با هم داشتیم و علایق مشترک و خیلی چیزای دیگه باعث شد که خیلی به هم نزدیک بشیم. جالبه که بعضی از اخلاقامون و سلیقه هامون دقیقا متضاد همدیگه بوده و هست اما انگار همینش بیشتر ماها رو با هم جفت و جور کرد . اون دو تا صندلی تا آخر ترم سرقفلی داشت و جای ما بود . تا یک هفته به تعداد دخترا اضافه شد و شدیم ۱۰ تا دختر. دیگه اون ردیف آخر همه دختر بودیم و کلی شیطونی میکردیم.... همون ترم اول یه استاد داشتیم که خیلی گل بود و کلی دوستش داشتیم ... این گذشت و ترم دوم شد. من و اون دختر خانم که باز هم با هم کلاس گرفته بودیم و کلاس این استاد که دیگه رو شاخش بود آماده شدیم که بریم سر کلاس. ایشون گفتن که من یه تلفن میزنم و میام . محل تلفن کجاست؟ توی پاگرد ورودی دانشگاه . من رفتم سر کلاس و بعد از چند دقیقه استاد اومد ٬ اما از دوست محترم بنده اثری نبود. یه کم صبر کردم اما نیامد. گفتم برم به یه بهانه ای بیرون و صداش کنم . آخه کلاس این استاد رو هر جوری بود از دست نمیدادیم . اومدم که از جام بلند بشم دیدم در زدن و دوست محترم اجازه گرفتن و همینجور که مثلا با اضطراب خودش رو به ردیف صندلیها میرسوند به استاد گفت: " ببخشید استاد ٬ تو ترافیک مونده بودم " ... استاد که چشماش گرد شده بود با یه پوزخند و مهربونی و شیطنت خاص خودش گفت : " بله دیدم شما رو تو ترافیک
بدجوری گیر کرده بودین " و من که میدونستم دوست جون کجا بوده فهمیدم خانم خانما اون پایین که با تلفن حرف میزده استاد از در وارد شده و دیدتش !!! دیگه رنگ دوست بنده دیدن داشت و نگاههای مشکوک بقیه بچه ها و خنده مرموز استاد. یه خرده که اوضاع عادی شد بهش گفتم : " چیه پایین دیدتت؟ " .گفت: " دیده چیه . من خنگ باهاش سلام علیک هم کردم " : ) ... از این دست خاطرات خوب با هم خیلی داریم.... ۹ سال از اون روزا میگذره و هنوز دوست خوبم برام عزیزه و عزیزتر هم شده... هفته پیش یه کارت که خودش برام درست کرده به دستم رسید. نمیدونی ساناز چقدر دوستش دارم. ببینینش آخه چقدر قشنگه ... نیاز به معرفی که نیست. خودتون میتونین حدس بزنین کدوم منم و کدوم
ساناز نه؟ ....

+
نوشته شده در یکشنبه 9 بهمن1384ساعت توسط شبنم
|