تبليغاتX
شبشیدها - خانه سبز
خاطره و روزنوشت
مامان من از بس همیشه دلشوره خونه تکونی رو دارن هر سال زودتر از همه شروع میکنن به خونه تکونی و زودتر هم تموم میشه کارا و برای هفته آخر سال هم یه خونه تکونی سبک دارن. این ۳ روزه خانم کارگری که همیشه میان خونشون با خواهرشون آمده بودن که کارا زودتر تموم بشه. دیروز نوبت آشپزخونه ( وای امان از این آشپزخونه که خودش یه دنیا کار داره ) و انباری بود . خلاصه عصری که رفتن تا انباری رو تمیز کنن من رو صدا کردن و گفتن که برم و ببینم هر کدوم از کارتنهای کتاب که مربوط به من هست و نمیخوام رو بذارن بیرون . خلاصه که از انبوه کتابها ۴ کارتن گذاشتیم بیرون . تمام کتابهای دبیرستانم به جز کتاب جبر و هندسه و ریاضیات جدید ( هر ۴ سال ) ، کتابهای کانون زبان به جز ۳ ترم که لازمشون داشتم ، کتابهای دانشگاه به جز یکی دو جلد ، جزوه های دانشگاه به جز جزوه زبان آلمانیم و دفترهای دبیرستان رو دونه دونه نگاه کردم و هر چی اون گوشه کناراش نوشته بودم رو خوندم و خندیدم و دلم قیلی ویلی رفت و انداختمشون دور. گوشه کتاب ادبیات فارسیم تکه کلامای دبیرمون رو نوشته بودم و دقیقا قیافه ام موقع نوشتن و خندیدن به اونا رو یادمه . چقدر با بچه ها میخندیدیم . نوشته یکی از همکلاسیام روی کتاب مکانیکم و امضاش . وای ، همیشه فکر میکردم چجوری یه روزی از اینا دل میکنم و میندازمشون دور و با وسواس همه رو نگه داشته بودم. اما همشون فقط تو کارتن بودن و تو انباری . چقدر هر سال هی یه سری رو بندازم دور و دوباره کارتن کارتن بذارم تو انباری. دیگه دیروز کار اساسی کردم. فقط همه کتابای قصه بچگیم رو نگه داشتم برای پبل که نظیرشون کم پیدا میشه. با اون چاپای عالی و داستانهای قشنگ . روی یه تکه کاغذ لای یکی از کتابام یه نوشته پیدا کردم. نمیدونم سریال خانه سبز یادتونه یا نه اما یکی از سریالای مورد علاقه من بود . این نوشته یه قسمت از حرفهای خسرو شکیبایی بود به خانمش ( مهرانه مهین ترابی ) ... الان همراهمه و میخوام اینجا بنویسمش که دیگه اون تکه کاغذ هم بره پیش کتابا و دفترای دیگه ... اینجا دیگه کارتن و جای آنچنانی براشون لازم ندارم. اینجا با چند مگ فضا و یه سرویس دهنده وبلاگی میشه همه این چیزا رو نگه داشت. اما عجیب دلم هوای کتابام رو کرده ... دلم گرفته ... کاش نمیریختمشون دور ...الآن که این یادداشت رو دوباره میخونم برام خیلی جالبه که اون سال ( سال ۷۵ ) این دیالوگ توجهم رو جلب کرده و همون موقع کاغذ و قلم برداشتم و یادداشتش کردم ....

... من مخالفم با رنگ قرمز که سوزاننده است ، با رنگ آبی که سرده ، با رنگ زرد که تنفره و با همه رنگهای دیگه به جز سبز. من در این محضر مقدس دادگاه از همسرم معذرت میخوام و از این به بعد هر جا که لازم باشه از همسرم معذرت میخوام و ازش خواهش میکنم که رنگ روح زندگیمو که سبزه به من برگردونه ... و با من حرف بزنه . من ازش معذرت میخوام به خاطر اینکه بعضی وقتا باعث شدم رنگ روح زندگیمون کم رنگ بشه ... من دیوانه ترین ، پرروترین ، بی پول ترین ، پر توقع ترین ، بدترین و مخلص ترین مرد دنیام ! ! !....... آقا :چند سال پیش بود که خانم زندگی من شدی .... خانم :چه خانمی! چقدر غذا سوزوندم ، چقدر ظرف شکستم .... آقا: منم که گفتم فدای سرت ....خانم : دستام بشکنه .... آقا : اگه یک کلمه ناحق دیگه راجع به دستات بگی نمی بخشمت .... خانم : چی بگم؟ ... آقا : بگو که خیلی سخت بود .... خانم : یعنی دروغ بگم؟ ...اقا: بگو که خیلی بد گذشت ... خانم : یعنی اینکه معنی بد رو نمیدونم ... آقا : بگو که زن مردی شدم که باید صبح زنش جوراباشو بده دستش که لنگه به لنگه نپوشه . زن مردی شدم که اگه پیشش نباشم کمیتش تا هفت آسمون لنگه ... خانم : من زن مردی شدم که اگه صبح جوراباشو دستش ندم از حسودی دق میکنم : ) ....

قشنگه ... 

+ نوشته شده در  شنبه 29 بهمن1384ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com