تبليغاتX
شبشیدها - دندون
خاطره و روزنوشت
امروز عصر وقت دندونپزشکی دارم. باورتون میشه که از رفتن پیش دکتر دندونپزشک تا همین دو سه ماه پیش وحشت داشتم. آخه خاطره خوبی از دندونپزشکی نداشتم. بچه که بودم به علت تناول مقادیر زیادی شکلاتهای لذیذ و نونهای خامه ای خوشمزه ، دندونام خیلی زود خراب شدن. جوری که یادمه اصلا اسم یکیشون رو دیگه نمیشد دندون گذاشت. خلاصه برای درست کردن اون چند تا دندون که به طرز بسیار دلخراشی مشکل داشتن رفتم دندونپزشکی . بماند که دو سه ماه ، هی رفتیم و آمدیم تا همشون درست شدن ، همون شد که اینجانب از بوییدن بوی مواد دندونپزشکی که از در وارد میشی به مشامت میخوره و صدای دستگاهها و دیدن آدمایی که تو اتاق انتظار همه با قیافه های شش در چهار و عاصی از درد نشستن ، بیزار شدم. اینقدر آمپول توی این لثه های بدبخت زده بود که دیگه مسواک زدن برام شده بود عذاب. دو سه ماه پیش که بالاخره به صورت اورژانسی رفتم پیش یه آقای دکتر و مشکل دندونم خیلی خوب و تقریبا بدون درد حل شد دیگه اون ترس چندین ساله کم کم محو شد. اما راستش یک کم هنوز که هنوزه موقع رفتن داخل مطب دلشوره میگیرم : )

پبل از وقتی که ماه پیش به شدت مریض شد و مجبور شد چند تا آمپول بزنه ، دیگه تا میخوایم بریم از خونه بیرون زودی میگه " نمیخوایم بریم آمپول بزنم؟ " یا هر وقت برادر همسر جان میان خونمون یا ما میریم خونشون زودی میگه " عمو جون نمیخواد به من آمپول بژنه؟ " طفلکم حق داره. اینجوری که میگه دلم آتیش میگیره. خدایا خودت همه بچه ها رو سلامت نگه دار ... آمین

+ نوشته شده در  شنبه 6 اسفند1384ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com