|
خاطره و روزنوشت
|
این مطلب رو تو وبلاگ سایه روشن با قلم آهو خانم خوندم.اگر کاملش رو خواستین یه سری here بزنین.
ـکاش ميتونستم نگهش دارم!
دختر با چشمانی غمگين به شکمش که کمی بزرگ شده بود نگاه کرد.با حسرت به آن دست کشيد.انگار موهای نرم کودکش را نوازش ميکرد.
از وقتيکه فهميده بود باردار است،تمام فکر و احساسش متوجه کودکی شده بود که هنوز شکلی هم نداشت.اما برای او داشت.برای او دخترکی بود با چشمان سياه و دهان کوچکی که هر چه ميبوسيد سير نميشد.
با او حرف هم ميزد!
*******
دختر ميدانست که هميشه جای کودکش خاليست!او ديگر کامل نبود .بخشی از وجود و روحش در کاسه آبی رنگی بود که در زباله دانی ريخته شده!
با تمام وجودش معنی عشق را ميفهميد.
"ميدانست" که مادران مهربانترينند...