تبليغاتX
شبشیدها - بق بقی
خاطره و روزنوشت
از روزی که مهد پبل خانم جشن بوده تمام کله ما رو به صورتی خاص کچل فرموده و هر روز میخواد که " باژم لباس دامنی بپوشم " حالا خدا رو شکر هوا خوبه و میشه پیرهن تنش کرد وگرنه که مصیبتی میشد. تازگیا هم خیلی به اینکه فلان چیز به اون یکی میاد یا نه اهمیت میده و حتما حتما باید مثلا گل سرش به رنگ لباس و کفش و جورابش بیاد . روز جشن که لباسش نگین داشت هر گل سری آوردم گفت نه اینو نمیخوام . آخرش گفت " اون بق بقیه ( برق برقیه ) که به نگینای لباسم بیاد " : ) ... امروز میز و کمدم رو توی شرکت تکوندم ( اینم میشه شرکت تکونی دیگه؟!!! ) ... الآن هر وقت که نگاه میکنم و میبینم مرتبه و عوضش سطل آشغالم مملو از کاغذ و سر رسید و پوشه و جزوه و هزار تا چیزاییه که نمیدونم اون موقعی که نگهشون داشتم ، چرا فکر کردم که لازم میشن و یه روزی به درد میخورن ، ذوق زده میشم .  این دومین گام در جهت تر تمیزی . دیروزم این خانمی که مسئول طبقه ماست برای تمیز کردن کامپیوترامون اومد و حسابی از خجالت مونیتور و کیس و کی بورد و ماوس بنده دراومد و بعضی قسمتها هم با الکل استریل کرد و رفت. خلاصه که الأن بنده پشت یک میز بسیار نظیف و منظم جلوس فرمودم و به کار بسی دشوار وبگردی مشغولم : )

اون پسر ۲۷ ساله شکر خدا عملش رضایت بخش بود و تومور خوش خیم. دیروز هم یه چند قدمی راه رفته ... آقای ۵۷ ساله هم عملشون هزار مرتبه شکر خوب بود و الان توی ICU هستن ... ممنون از دعاهای همتون ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 اسفند1384ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com