تبليغاتX
شبشیدها - پبل و ...
خاطره و روزنوشت
دیروز قابلمه داغ رو روی این حصیر های مخصوص قابلمه و ظرفهای داغ گذاشته بودیم و غذا کشیدیم . بعدم همونجا بود و بعد از چند دقیقه قابلمه رو همسر جان برداشت و گذاشت روی گاز تا بشینیم و غذامون رو بخوریم. دیدم پبل اون حصیره رو برداشته و صورتش رو گذاشته روش و تند تند میگه : " الهی بمیرم برات ... چی روت گذاشتن اینجوری داغ شدی ... نبینم تو داغ باشی ... تو عزیز دل منی ... تو خوشگل منی !!!" : ) دیگه جیغی بود که من میکشیدم و به قول منگولک جون ماچ مالی بود که میکردمش : ) ...

دیروز موضوع بحث مهد پبل ، بهار و عید دیدنی و اینجور چیزا بوده . رفته بودیم بیرون کمی خرید کنیم که یه خرده باد اومد اما چون آفتاب خوبی بود ، بادشم دلپذیر بود. پبل رو کرد به من و گفت: " مامان دیگه کم کم داره بهار میشه ها " بنده با چشمای گرد : " بله مامان جون . دیگه چند روز دیگه بهاره " پبل ادامه داد : " میدونی بهار بشه چی میشه؟ ... برگ درختا در میاد ... سبز میشه ... هوا گرم تر میشه ... بادم اینجوری گرم میشه " : )

الآن چند روزی هست که هر بار از مسیری که برمیگردم خونه و یه آقایی ایستاده وسایل آتش بازی میفروشه ، چند تا دونه وسیله میخرم و کم کم جمع میکنم توی یه کشو . آخه اگر یه دفعه بخرم و همون بار پبل ببینه دیگه دلش میخواد شروع کنه به استفاده ازشون. اینه که کم کم میخرم که اگر دید یکی دو تا دونه بیشتر نباشه که هم براش عادی نشه و هم همسایه ها شاکی نشن. البته چیزایی که خریدم همه بدون صدا هستن و فقط نور دارن و رنگ ... هر بار که صدای ترقه و اینجور چیزا میاد پبل بدو بدو میاد پیش من و میگه مامان چهارشنبه سوری شد... بدو بریم فشفشه بازی : ) ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 اسفند1384ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com