تبليغاتX
شبشیدها - روزنوشت...
خاطره و روزنوشت
با همسر جان و پبل و فامیلمون رفته بودیم یه فروشگاهی که اب سردکن خونه مون رو عوض کنیم. پبل تو ماشین خوابش برد و من موندم پیشش . داشتم به ورودی فروشگاه نگاه میکردم که یه دفعه یه آقایی رو دیدم که داره از در میاد بیرون. قلبم به شماره افتاد... عین عین عین پدر همسر جان بود. موهاشون ، قد و قواره اشون ، حتی مدل راه رفتنشون. وای اگر صبحش باهاشون حرف نزده بودم میگفتم که خواستن ما رو هیجان زده کنن و بی خبر اومدن ... امروز هوا آفتابیه و قراره با پبلی بریم بیرون کمی گردش. به پیشنهاد همسر جان رنگ موهام رو عوض کردم و چقدرم خوب شده. کلی ذوق دارم... دیگه اینکه یه کانالی اینجا هست که فیلمای خیلی خوبی داره. شبها که همسر جان میاد و بعد از شام و خوابوندن پبلی ، یکی یه چایی حسابی ( منظور یه لیوان پر و پیمون) میگیریم دستمون و با تنقلات میشینیم پای تلویزیون. از این ور اون ور میگیم . من از کارایی که از صبح انجام دادم و اونم از کارش و اتفاقاتی که افتاده و چیزایی که شنیده و دیده میگه ( از صبح تا وقتی بیاد هم یکی دو باری با هم تلفنی حال و احوال میکنیما )... یه وقتایی هم میوفتیم رو دور خنده ( اونایی که ما رو میشناسن میدونن چی میگم ) و به چیزای الکی هم میخندیم چه برسه به چیزایی که واقعا خنده داره. سعی میکنیم به هم روحیه بدیم تا وقتی دلمون پره ، سیل نیاد : ) ... یه وقتایی هم قرار میذاریم که ما آماده باشیم که تا همسر جان میاد بریم بیرون. حالا یا جایی کار داریم یا میریم برای گردش. این دوشنبه که "تولد ملکه ویکتوریا"بود ( ممنون مانیا جون و نوا جون از تذکرتون ) ، اینجا آتش بازی به راه بود. از همین ساختمون خودمونم پیدا بود. رفتیم رو بالکن و تماشا کردیم. هر چی به پبل گفتیم بیا بریم لب آب ( کلی راهه ها . باید با ماشین بریم ) گفت نه که نه . ما هم گفتیم خوب از همینجا نگاه میکنیم... منتظر جناب آقای ماشین هستیم که بریم نیاگارا . البته هوا هم گرمتر بشه بهتره چون "آب" و  "هوای گرم" با هم جورن ...

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com