از وقتی که اومدیم ، من به فامیلمون گفتم که یه شب باید با هم بریم فلان جا و اونم گفت حتما یه برنامه میذاریم و میریم .چند روز پیش بهم زنگ زدن و قرار شد شب شنبه که دخترشون از سر کار زودتر میاد ، پبل و دختر یه دوست دیگه مون رو نگه داره و ما پدر مادرا بریم بیرون. منم پبل رو ظهر نخوابوندم که شب زودتر بخوابه. سرکار خانم هم انگار بو برده بود و نمیخوابید و هی میگفت پس چرا این لباس رو پوشیدی؟ چرا لباس خواب نمی پوشی؟ چرا گوشواره گوشت کردی و ... بالاخره با هر کلکی بود خوابوندیمش و راه ۳ دقیقه ای رو تاکسی گرفتیم که بیدار نشه و اونجا خوابوندیمش و رفتیم. ساعت ۳ صبح که برگشتیم دیدیم خانم سرحال نشسته و داره با اون طفلک بازی میکنه. گفتم این دیگه کی بیدار شد؟ دخترشون جواب داد یک ساعتی میشه. خلاصه برگشتیم خونه . مگه خانم خوابش میبرد. نصفه شبی هوس نیمرو کرده. منم براش درست کردم و از اونجایی که خودمم کمی گرسنه بودم و بوی نیمروی کره ای هم بینیم رو خوب نوازش داده بود ، باهاش همراه شدم و بعد از یک ساعتی رضایت به خواب داد و خوابیدیم .... خوشبختانه همسر جان این هفته هم شنبه تعطیل بود و هم یکشنبه. شنبه رو به گردش و پارک و پاساژ گردی پرداختیم و یکشنبه هم استخر . هر چهار وعده رو هم چون بسیار خسته بودیم بیرون از منزل غذا خوردیم : ) ... پبل تازگیا یه حرفای جالب و گنده گنده ای میزنه که دیگه ایمان میارم داره بزرگ میشه . چند روز پیش به من میگه : مامان ... اشکالی نداره من با یه پسری آشنا بشم؟ ... بنده هم سعی کردم عکس العمل خاصی نشون ندم و گفتم : چطور؟ گفت: که بیارمش خونه با شما هم آشنا بشه ... گفتم : خوب که چی عزیزم؟ گفت: که بعدش با هم ازدواج کنیم و سالهای سال با هم به خوبی و خوشی زندگی کنیم .امان از دست این کارتونهای والت دیزنی و بقیه ... امروز اینقدر هوا گرم شده که جون میده برای دریا . همسر جان گفت برو تو وبلاگت بنویس " کی میگه آدم تو تورنتو یخ میزنه؟ " ( آخه امروز گرما زده شده و زودتر اومده خونه و از وقتیم که اومده دو بار دوش گرفته و مدام هم بهش مایعات رسوندم ) ...
* نمیدونم این کامنتدونی بلاگفا چه بلایی سرش اومده که نمیشه کامنت گذاشت !!! بهانه جون ممنون که به یادم هستی امیدوارم عروسی برادر گلت عالی برگزار بشه و لذتش رو ببری ( به قول پبل امیدوارم تا آخر عمر به خوبی و خوشی با هم زندگی کنن ) ...
+
نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد1385ساعت توسط شبنم
|