تبليغاتX
شبشیدها - پبل و مهد و ...
خاطره و روزنوشت
پبل خانم از پنجشنبه میره مهد کودک و خدا رو شکر از اونجا خوشش میاد چون یک مربی ایرانی دارن که حرفاش رو میفهمه و در کنار اون هم انگلیسی رو از دوستاش و مربیای دیگه اش یاد میگیره. دیروز که روز اول بود و من همش تو فکرش بودم و وسط روز هم یه تلفن به مهد زدم و حال و احوال کردم و دیدم رو به راهه شکر خدا. وقتی رفتم دنبالش تو حیاط مهد داشتن بازی میکردن. تا رسیدم مربیاش جمع شدن دورمون و تعریف کردن که از صبح چیکارا کرده . غش کرده بودیم از خنده .از صبح که بازی میکرده و وقتی میخواستن برن تو اعتراض کرده که چرا؟ اونا هم گفتن که وقت ناهاره. ناهار که خوشش نیومده و فقط دو تا تکه نون خورده با شیر و موقع خواب که شده مربی فارسی زبونشون شیفتش تموم میشده و میخواسته بره که پبل میره روی مبل میشینه و بغض میکنه . میگه دست خودم نیست . من نمیخواما، اما اشکام خودشون دلشون میخواد بیان : ) خلاصه میخوابه و بعدش که بیدار میشه میگه پس مامانم کو؟ ( یه مربی ایرانی هم شیفت بعد از ظهر دارن ) چرا نیامده دنبالم؟ مدیرشون میگه حالا میاد. پبل هم وسایلشو ( بالش و پتو و کیف و کلاه آفتابی ) با اصرار جمع میکنه که باید اینا آماده باشه تا مامانم میاد من یادم نره ببرمشون. اونا هم بهش میگن پتو و بالشِت باید بمونه برای فردا. خانم خانما میگه اصلا !!! من بدون اینا که نمیتونم بخوابم . آخه من این بالش و پتوم رو خیلی دوست دارم : ) خلاصه میره از مدیرشون اجازه میگیره و میگه : میشه من تو دفتر شما بشینم تا مامانم بیاد؟ اونم میگه باشه. میره میشینه تو بغلش و شروع میکنه به تعریف کردن. بازرس هم داشتن . ازش میپرسن این چی میگه و مدیرشونم ترجمه میکنه. میگن چه خوبه که شما حرفش رو میفهمین و کلی ازش تعریف میکنن. هیچی دیگه من که رفتم چون از صبحش ازم قول گرفته بود براش پاپ کورن و پیتزا بردم و یه بالش و پتوی دیگه غیر از اونایی که خانم زده بود زیر بغلش، گذاشتم اونجا...

چند وقت پیش با یکی از دوستام ( همکار سابق ) تلفنی صحبت میکردم و درمورد خرید یک قطعه باهاش مشورت میکردم که گفت بیا اصلا با هم بریم خرید که خیالم راحت باشه در ضمن شام هم قرار شد بریم اونجا. این مرکز خرید نزدیک خونمون قرار گذاشتیم و منزل اونا هم تا اونجا راهی نیست و تقریبا همسایه ایم . ایشون با دخترش اومد و منم بعد از هماهنگی با همسر جان با پبل رفتم اونجا و با ایشون یکی دو مورد رو دیدیم و تایید شد. همین موقع همسر جان هم رسید و رفتیم برای خوردن قهوه و بستنی ( برای بچه ها ). کلی صحبت کردیم و بعد به خانمش زنگ زد و پرسید خریدی نداره که اونم چند قلم رو بهش یادآوری کرد و سر راه خرید کردیم و رفتیم منزلشون ( خانمش برای یه امتحانی سخت مشغول درس خوندنه و برای همین نتونست مرکز خرید رو باهامون همراه بشه ) . یکی دیگه از دوستامونم با خانمش و دخترش اومدن. خلاصه که به بچه ها کلی خوش گذشت و با هم کلی بازی کردن و به مامان باباهاشونم از اونا بیشتر : )

پریروز با مامان خوشبخت تلفنی صحبت کردم. اینقدر مهربون و خونگرمه که حد نداره. قرار شد که شنبه یا یکشنبه هفته آینده یه روز بهشون زحمت بدیم و به دیدنشون بریم. البته گفت که لطف میکنه و میاد دنبالمون . ممنونم نسترن جون : )

... دیگه فعلا همین دیگه ...

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1385ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com