تبليغاتX
شبشیدها - روزم
خاطره و روزنوشت
یه روزایی برای آدم مهمه... اما یه روز هست که از همه مهمتره. نه اینکه اتفاق خاصی افتاده توش ... نه ... از این نظر که فقط مال خود خود آدمه... روز مادر یعنی وقتی که مادر یکی دیگه شدی ... سالگرد ازدواج یعنی روزی که همسر یکی دیگه شدی ... عید یعنی روزی که مال یه عالمه آدم دیگه هم هست... اما روز تولد فقط و فقط مال خود آدمه... برای اینه که خیلی دوستش دارم...توی سی سال گذشته این اولین باریه که تلفن خونه مون آرومه ... اولین باریه که بعد از قطع کردن یه تماس ، تلفنهای بعدی بلا انقطاع برای من و به خاطر من زنگ نمیزنن ... اولین سالیه که مامانم رو محکم بغل نمیکنم و اینقدر ازشون دورم که مزه شور اشکام هم نمیتونه تسکینم بده و گرمای قطره هاش نمیتونه گرمی چشماش رو یادم بیاره ... اولین سالیه که بابام دستای مردونه اش رو دو طرف صورتم نمیذاره و چند لحظه نگاهم نمیکنه و پیشونیم رو نمیبوسه و بعد از تبریک بهم، چندین بار گونه هام رو پشت سر هم نمیبوسه ... اولین سالیه که از زمان شاغل بودنم کیک توت فرنگی "هانس" رو همکارام برام نمیخرن و بعد از اینکه یه مدت کوتاه از پشت میزم رفتم کنار به همدیگه خبر نمیدن و به محض برگشتنم همه دورم نمیریزن و تولدم رو تبریک نمیگن. کارتی رو که همشون برام یه جمله توش نوشتن رو با کادوشون بهم نمیدن . کسی هم برام کیک شکلاتی بی بی نمیفرسته ... اولین سالیه که این روز خیلی مال خودمه ... خود تنهام ... اولین سالیه که از یه هفته پیش کسی به پیشباز تولدم نرفته و تا یه هفته دیگه تلفنها و پیامها و ایمیلها و کادوها ادامه نداره ... اولین سالیه که اینهمه دلم سوت و کوره ... اولین سالیه که اشک امون تایپ بهم نمیده ... اصلا اولین سالیه که همچین روزی دلم گرفته ...هر سال اینقدر چند روز قبل و بعد از تولدم خوش به حالم بود که نگو ... امروز سی سالگیم تموم شد ... دهه بیست رو پشت سر گذاشتم ، با همه تجربیات خوب و بدش ( که انصافا خوبهاش بیشتر بوده ) ... وارد سی سالگی که همه معتقدن اوج شکوفایی "زن " هستش ، شدم ... اوج دانایی ، اوج انرژی ، اوج زیبایی ، اوج متانت ، اوج شیطنت ، اوج کاردانی ، اوج احساسات و ...  شبی تولدت مبارک !!! ...

* از دیروز مامان و خاله ام و دختر خاله ام و چند تا از دوستام و ویولت گلم و ساناز خوبم لطف کردن و من رو شرمنده کردن. منظورم این نیست که کسی یادش نیست یا کسی بهم زنگ نمیزنه. منظورم اینه که با همیشه فرق داره. اونهمه شلوغ نیست. اونهمه آدمای دوست داشتنی که هر سال بودن ... اونهمه محبتهایی که از نزدیک ازشون به سمت من روانه میشد... غرق شادی میشدم ... اینه که کمی دلم پره وگرنه که همسر جان و پبلم و مامان و بابا هامون و برادرامون و همسراشون و دوستام و اشناها همیشه بهم لطف دارن ... روز تولدمه دیگه . یه همچین روزی حق دارم یه کم بیشتر احساساتی بشم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 تیر1385ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com