تبليغاتX
شبشیدها - این چند روزه
خاطره و روزنوشت
خوب از مقدمات و مؤخرات تولد عرض کنم ... از اول ماه تولد که مامان زری زنگ زدن و ماه به دنیا آمدنم رو تبریک گفتن. از ۳ روز قبل هم مامانم و بابام زنگ زدن و تا ۳ روز بعد ( امروز) هر دفعه که زنگ میزنن تولدم رو تبریک میگن : ) برادر جان و همسر گلش هم بهم زنگ زدن و کلی لوسم کردن. برادر همسرجان و خانم گلش هم صبح زود ( ۵ صبح به وقت ایران) بیدار شده بودن که برام پای تلفن تولدت مبارک بخونن و یه کارت و کادوی خیلی قشنگ هم برام فرستادن که دقیقا همون شب به دستم رسید.دوستای گلمم که خیلی شرمنده ام کردن به خدا. اصلا کسایی که فکرشم نمیکردم بهم زنگ زدن و تبریک گفتن. یکیشون دوست دوران بچگیم که وقتی صداش رو شنیدم دلم ریخت پایین. یکی دیگه هم مجید نازنین که معمولا کمتر مناسبتی از این دست یادش میمونه . دردونه خوبم ، مامان آیلین خوشگلم ، نهال مامانی و ... هم بهم زنگ زدن .همکارام هم که برام کلی کارتهای خوشگل فرستادن و آفلاینهای دوست داشتنی گذاشتن . سانازی خودم هم که دیگه شرمنده ام کرد و برام یه پست گذاشت. بقیه دوستای عزیزم ( ویولت جون، علی آقا، پوپک عزیز، مریم گل، آزاده عزیز، شقایق جون، بابای فردای نازنین، گلدونه عزیز، دریای شیشه ای که منو خیلی شرمنده کرده، سینا خان، پری جون، مامان غزل گل، مامان رژینا خوشگله، نسرین خانمی، ملودی جونم ، نورا جان، پریا جان، مانیای عزیزم، شهرزاد جان، مامان آیسان قشنگم، پونه جون جونی، بی تا جان، دختر خوب، مامان خوشبخت عزیز دلم، عسل جونی، پری دریایی گل، کورال عزیز، انا جون خودم، شراره جان، نفیسه جان، بهانه جونم، نلی مامانی، آرام عزیز، خانم همسر گلی، المیرا جونی، نرجس جان، نگار گل، فیروزه عزیز و نازمهر گلم) یه دنیا با کامنتاشون خوشحالم کردن... یه عالمه ، یه دنیا ، به اندازه فاصله فیزیکیم از ایران ، به اندازه گرمای محبتای همه عزیزام ، به اندازه اشکای شوقی که تو این چند روزه چشمام رو جلا دادن ، به اندازه عشق و دوستیها از همه همه همه تون ممنونم ....

همسر جان برام یه کادوی عالی خرید. یه عطری که عاشقش هستم و چند بار تا نزدیکیاش رفتم اما مستر جیب جان اجازه خرید نداد که اینجوری نصیبم شد : ) روز تولدم چون روز کاری بود قرار شد که یکشنبه کنار دریا برام تولد بگیرن... وااااای اینقدر ذوق مرگ شدم که نگو ... امروز صبح ساعت ۹ راه افتادیم با دوستامون سمت یکی از سواحل اطراف . ۷ تا اقا بودیم و ۲ تا خانم. برای همینم هم به خاطر تولدی بودن و هم به خاطر اقلیت بودن در جمع، کلی خوش به حالم شد. پذیرایی کامل ازم به عمل آمد. فقط کافی بود بگم " وای الان بلال میچسبید با این باربیکیو " تا بعد از ۵ دقیقه بلال کره مالی شده و نمک زده تقدیم بشه : ) ... هوا عالی، دریا محشر و گروهمونم ماه. دختر اون یکی دوستمونم همسن پبله و کلی با هم بازی کردن. منظره توی راه هم که دلم رو برد.از ساعت ۱۱ که رسیدیم تا ۵ عصر همش کنار اب و توی آب و زیر سایه درختا در رفت و آمد و لمبوندن اطعمه و نوشیدن اشربه بودیم. امسال یکی از بهترین تولدام بود... الآنم دو درجه تیره تر در خدمتم : )

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 تیر1385ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com