هر شب قبل از خواب برای پبل خانم کتاب میخونم ( میگم میخونم چون بیشتر وقتا من براش میخونم و همسر جان گاهی براش کتاب میخونه که از اون انگشت شمار هم نصفه اش خودش خوابش میگیره و خمیازه پشت خمیازه : ) ) . خلاصه ماجرا اینجوریه که دو تا کتاب انتخاب میکنه ( اگر داستان طولانی باشه یک کتاب) و من براش میخونم ( حتما همسر جان باید حضور داشته باشه وگرنه این دخمل باباش یه بند میگه پس بابام کو؟ بابا جونم رو بگو بیاد ) . بعد از تموم شدن هر کتاب یه بار عکساش رو مرور میکنه یا اینکه اون برای من همون قصه رو تعریف میکنه. اینقدر قشنگ میگه که دلم ضعف میره. دیشب میگفت مامان پرده رو بزن کنار. گفتم برای چی مامانم؟ گفت آخه میخوام شب رو تماشا کنم . همسر جان گفت: بابایی برو گوشه پرده رو بزن کنار یه نگاهی بکن و بیا بخواب. آخه اگر پرده رو بزنیم کنار نور چراغای محوطه میوفته تو اتاق و خوابمون نمیبره. پبل هم رفت گوشه تختش که کنار پنجره است ( اینو بگم که پنجره اتاق خواب از ۱۰ سانتی متر بیشتر باز نمیشه . چون پنجره تقریبا با زمین یک متر بیشتر فاصله نداره و برای بچه ها خطرناکه ) پرده رو زد کنار و شروع کرد حرف زدن: ماه قشنگ ، درختا امروز صبح میخواستم بهتون یه چیزی بگم اما خوب... نشد !!! حالا میگم ... شبتون به خیر. خوابای رنگی ببینین : ) ... الان یکی دو روزه همش میگه : مامان شما اگر پیر بشی من غصه میخورم. منم بهش میگم : نه عزیزم من حالا حالاها پیر نمیشم. غصه نخور. تازه شما ۳ سالته. ببین باید چقدر بزرگ بشی. تازه اون موقع هم پیر نمیشم. خلاصه هر دو سه دقیقه یکبار تو سکوت شب، همینکه فکر میکنم خوابش برده، بر میگرده و میگه: مامان آخه اگر شما پیر بشی من خیلی غصه میخورم. خلاصه رفتم کنار تختش نشستم و دستش رو روی صورتم گذاشتم و روی پوستم کشیدم. روی دستام هم همینطور. گفتم ببین مامان جون مامان چقدر جوونه. نگران نباش. من قول میدم که حالا حالاها پیر نشم. دستام رو گرفت و بوس کرد ( دلم از اینهمه پاکیش خیلی یه جورایی شد) . همسر جان کلی خودش رو سرزنش کرد که چرا یه بار که پبل ریخت و پاش کرده بوده بهش گفته اینهمه مامان کار کنه گناه داره ها! اونوقت مثل خانم پیرا میشه!!! خدا رو شکر فعلا دیشب رو چیزی در اینباره نگفت. بچه ها همیشه نگران از دست دادن پدر و مادراشونن ... صبحها تا چشماشو باز میکنه زودی میگه سلام صبح قشنگ مامان قشنگم به خیر ( به تقلید از ما که بهش میگیم صبح قشنگ دختر قشنگم به خیر) بعدشم اگر همسر جان رو نبینه زودی میگه : پس بابام کو و سومین چیزی که جزو لاینفک سه جمله نخست صبحگاهیه " امروز تعطیلیم؟ " : ) . هر روز صبح با یکی از شخصیتهایی که دوستشون داره میره مهد ( البته وظیفه خطیر شبیه سازی صدا و ایفای نقش به عهده این بنده حقیر میباشد ) . تازگیا عاشق اقای میکی موس شده. دیگه خواب و خوراکش ایشونن. گاهی به مینی موس هم یه رویی نشون میده، اما اصل قضیه مستر میکی موس تشریف دارن... دیروز از کلاس بزرگترا ( تا سن ۱۲ سال اینجا اجازه ندارن بچه رو تنها بذارن. اگر تنها باشه و کسی به پلیس خبر بده واویلا میشه. اینه که معمولا مهد ها کلاسهایی هم برای بچه هایی تا اون سن دارن) یه آقا پسر حدود ۱۱-۱۰ ساله اومده بود کلاس پبل اینا که مثلا کمک کنه و پیش بچه ها باشه. پبل خانم رفیق فابریک ایشون شدن. وقتی هم که من رفتم دنبالش و مربی کارای روزانه اش رو برام شرح داد قضیه کلیپس شدن پبل و آقای مورد نظر رو برام تعریف کرد. پسره هم اینقدر آقا و مهربونه که نگو و نپرس. موقع خداحافظی بدو بدو رفت به طرف ایشون و یک بوسی نثارش کرد و گفت : Bye...see you tomorrow و آقا پسر هم با اشتیاق و مهربونی جواب دخملکم رو داد. اما خودمونیم خیلی خوش سلیقه است پبل خانما : )
+
نوشته شده در جمعه 30 تیر1385ساعت توسط شبنم
|