تبليغاتX
شبشیدها - استخر
خاطره و روزنوشت
درست روبروی ساختمونمون یک استخر روباز هست که در طول روز و تا وقتی خورشید جون داره و میتابه و هوا گرمه ملت هم اون تو شنا میکنن. چند باری پبل از توی بالکن نگاه کرد و گفت مامان من رو میبری اونجا شنا کنم؟ منم میگفتم باشه چشم و به علت اینکه یا کار داشتم یا هوا ابری بود و به هزار و یک دلیل دیگه نمیشد که بریم.... شنبه با فرحناز جونم و دختر خوشگلش رفتیم دریا. صبحش که مامان آیلین جونم بهم زنگ زد و گفت که ایلین اینقدر اصرار کرده که مامان زودتر زنگ بزن که بریم دریا، من زنگ زدم. منم گفتم والله پبل هم از کله سحر بیداره و هی از من میپرسه پس کی میریم؟ منم چون فکر میکردم شما خوابین زنگ نمیزدم.. خلاصه به قول فرحناز جون " خانم مهندسا " تصمیم گرفتن که بریم دریا . ما هم بار و بندیل رو آماده کردیم و راه افتادیم . اینقدر که این فسقلیا جونشون برای هم در میره، با هم بعضی وقتا ناسازگار هم هستن ( البته بچه ان دیگه ) خلاصه که بعد از شنا و بارگذاشتن کله و پاچه مفصل ، با نق نق بچه ها فهمیدیم که موقع ناهاره. دیگه راه افتادیم به پیشنهاد همون خانمهای مهندس به سمت کبابی... بعد از صرف غذا هم اومدیم خونه ... دوباره هنوز ۵ دقیقه نشده بود که رسیده بودیم خونه و پبل پشت پنجره بالکن داشت استخر روبرو رو نگاه میکرد که دوباره شروع کرد " بریم اون استخره " و منم که اگر با چوب هم میزدینم دیگه حاضر نبودم پام رو بذارم بیرون بهش گفتم صبر کن بابا بیاد با اون برو . همسر جان هم که اومد کلی خسته بود و تازه خرید هم داشتیم و برای همین نشد که برن. یکشنبه هم همسر جان کار داشت و رفت سر کار و منم از صبح پبل خانم رو با کالسکه اسباب بازیش برداشتم و بردم پارکی که همش دو دقیقه با خونمون فاصله داره. بعدشم رفتیم ناهار خوردیم و یه خرده توی پاساژ گشت زدیم و برگشتیم خونه. دیدم رفته صورتش رو چسبونده به نرده هایی که دور استخر مثل دیوار کشیدن و میگه " مامان ببین اینا رو...دارن چه شنایی میکنن " و چشماشم برق میزد. دلم خیلی سوخت . گفتم بدو بریم مایوت رو بپوش که ببرمت استخر. وااای انگار دنیا رو بهش دادن . زودی اومدیم بالا و آماده شد و رفتیم. همش میگفت مامان اگر راهمون ندادن اشکالی نداره برمیگردیم. منم گفتم نه مادر جان استخر بچه ها هم داره .راهمون میدن. نگران نباش ... خلاصه یه یکساعت و نیمی تو آب بود و کلی کیف کرد . تقریبا پبل تو اون استخر بچه ها تنها بود و فقط نیم ساعت آخرش یکی دو تا بچه دیگه هم اومدن.بالاخره این استخری که دقیقا روبروی خونه مونه و میتونیم از امکاناتش استفاده کنیم و تا حالا نکرده بودیم ، افتتاح شد : ) ... امروزم زودتر رفتم مهد دنبالش و آوردمش استخر. کلی کیف کرد.... خدا کنه این افتاب همچنان تابنده باشه که ما هم لذتش رو ببریم. پبل خیلی رنگش عوض شده. قسمتی که جای مایوشه با قسمتهای بیرون مایو یه ۷-۸ درجه ای اختلاف رنگ دارن... مامان پبل هم چندین درجه رنگی شده : )

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مرداد1385ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com