با همسر جان و پبل رفتیم یکی از
جزایر داخل تورنتو . اینقدر هوا و منظره عالی بود که نمیشه وصفش کرد. یه جزیره بزرگ که توش همه چیز داشت. غیر از خوراکی و تنقلات، پارک بازی با اسباب بازیهای خیلی جالب و قشنگ ، دریا ، دوچرخه و یه محلی برای جشن که این بار جشن کاریبانا بود . اینجور که من شنیدم و اگر اطلاعاتی که بهم دادن درست باشه یه کشوری بوده به اسم دومینین که پادشاهش هر سال یک زن میگرفته. برای این انتخاب دخترای شهر درست همون روز معین صف میکشیدن و از جلوی اعلیحضرت رژه میرفتن که یکیشون رو ایشون بپسندن و باز سال بعد همین کار تکرار میشده. حالا هم بعد از اینهمه سال به صورت یه جشن درش اوردن و خانمهای سیاهپوست لباسهای انچنانی میپوشن و قرهای آنچنانی هم میدن و از جلوی یه عالمه ادم رژه میرن : ) ... خلاصه صبح راه افتادیم و رفتیم سمت اون جزیره و ماشین رو پارک کردیم توی یک پارکینگی که قیمتش از همه مناسبتر بود و رفتیم که به جزیره برسیم ( موضوع پارکینگ رو برای این گفتم که تورنتو نشینان میدونن که توی مرکز شهر چقدر پارکینگ گیر اوردن مهمه و چقدر قیمتاشون مربوط به خون باباهاشون و آبا و اجدادشون میشه ) . برای سه نفرمون بلیط کشتی رو خریدیم و توی صف ایستادیم و سوار شدیم. وااااای چه منظره ای. چه باد مطبوعی. پبل که کیف میکرد. اونجا هم که رسیدیم زودی همسرجان طبق معمول که باید اول موقعیت سوق الجیشیمون رو تشخیص بده بعد قدم از قدم برداره ، رفت و یه نقشه جزیره با تمام امکانات و تفریحاتش رو گرفت و با هم تصمیم گرفتیم که
کجاها بریم .
پارکش عالی بود . بعدشم دریا و بعدم دوچرخه. وای از این دوچرخه هایی که دو نفره است داشتن اما یه مدل جالبی بود که مثل ماشین بود. یعنی دو نفر به جای اینکه پشت سر هم باشن ، کنار هم بودن و جلوش هم یه جایی بود برای نشستن بچه . خلاصه یک ساعتی دور جزیره دوچرخه سواری کردیم و بعدشم یه غذایی خوردیم و برگشتیم سمت کشتی. سوار شدیم و حرکت به سمت ساحل. اونجا برای اولین بار تو این مدت پلیس اسب سوار دیدم. وای ماشالله اینقدر آقای پلیس و اسبش تنومند بودن که دهن همه باز مونده بود. آقای پلیس که هم خوش تیپ و خوش هیکل و قوی جثه بود و هم جذبه خاصی داشت. ازش اجازه گرفتم که پبل اسبش رو نوازش کنه. اینقدر آروم و مهربون گفت که حتما ، چرا که نه؟ . بعدشم که یک کم دورتر ایستادیم تا باهاش عکس بگیریم ، بهمون گفت بیایین اینجا کنارم بایستید..واقعا پلیس اینجوری خیلی حس احترام و امنیت رو تو دل آدم به قلیان میندازه . یه خرده جلوتر یه آقایی صورتش رو سفید کرده بود و بالای یه چهارپایه ایستاده بود و زل زده بود به جلو و یه فیگور خاصی هم گرفته بود. هر کی که براش پول میذاشت توی کلاهی که جلوی پاش بود اونم مثل آدم آهنی دولا میشد و تعظیم میکرد و دوباره به فیگور اولش برمیگشت. اینم یه جور راه پول درآوردنه اما خیلی هنرمندانه و کم دردسر : )
+
نوشته شده در پنجشنبه 19 مرداد1385ساعت توسط شبنم
|