دیروز پبل دم در خونه وایستاد و اصرار پشت اصرار که من مهد نمیرم. آخه چی شده مادر جان؟ ... آخه من نگران هلیا هستم که گریه میکنه . بعدم خودش بغض کرد. میگم تو دیگه چرا بغض میکنی؟ میگه از هلیا یاد گرفتم دیگه : ) ... هنوز هیچی نشده و ندیده هر روز میگه من دلم برای هلیا تنگ شده ، خدا رحم کنه که ببیندش... یه آهنگ جدید دارم گوش میدم این روزا کلی لطیف و قشنگه. اینقدر دل آدم رو قلقلک میده که نگو و نپرس... چند روز دیگه بابام میرن آلمان و اونجا همگی جمعن. منم کم کم دارم بار و بندیل رو آماده میکنم . این روزا کار همسرجان دوره کردن عکسای فسقل خانومه. هر دفعه هی میگه آخه تو لپاش رو ببین. آخه نگاش کن و کلی کیف میکنه. ازم میپرسه دفعه اولی که ببینیش چیکارش میکنی؟ میخواستم بگم محکم بوسش میکنم دیدم دلم نمیاد. میخواستم بگم محکم فشارش میدم که بره توی توی دلم ، دیدم الانم هست. میخواستم بگم میخورمش، دیدم که مگه میشه آخه؟ اما الان میدونم. نگاهش میکنم. اینقدر که به اندازه مدتها برای خودم و دلم ذخیره اش کنم. مامان اینا رو هم باید سیر تماشا کنم. باید بو کنم. باید ناز کنم. باید ...
همسر جان همیشه برام میخونه :
پاکی آبی و ابر نه خدایا شبنمی
قد آغوش منی نه زیادی نه کمی
این آهنگ گوگوش تقدیم به همسر جان گلم که قد آغوششم : )
حامین خان اینم عکس درخواستی شما. عرض کردم که دوره اما برای کسی که ۶۰-۷۰ تا عکس سپیده خانم رو خواسته این یه دونه هم غنیمته نه؟
+
نوشته شده در پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت توسط شبنم
|