تبليغاتX
شبشیدها - صبح تعطیل
خاطره و روزنوشت
صبح پبل اومد کنار تخت ما و گفت: اجازه هست منم بیام اینجا پیش شما؟ بهش میگم امروز تعطیله مادر جان یه خرده بیشتر بخواب قربون شکلت برم من . میگه خوب میام اینجا پیش شما میخوابم. من و همسر جان هم جابجا شدیم و بالش پبل رو که دستش بود رو بین بالشامون گذاشتیم و پبل هم اومد بین ما خوابید. هر چی هم میگیم بیا زیر پتوی ما میگه نه من پتوی خودمو میخوام. خلاصه پتوی خودشو انداختیم روش و مشغول بغل کردن و بوسیدنش شدیم. همسر جان دستاش رو از دو طرف باز کرد و گفت کی میاد بغل من؟ پبل زودی پرید بغل باباش و فشارش داد. منم با شیطونی یه نگاهی به پبل کردم و مثلا بغض کردم و گفتم : پس من چی آخه؟  پبل هم زودی همونجوری که تو بغل باباش بود دستاش رو باز کرد و گفت:اینجا یه بغل بازه کی میاد بغل من؟ : ) وای  پریدم بغلش و اینقدر بوسیدمش که مست شدم ... دیگه اینکه یه عالمه حرف داشتم منتها پبل خانم میگه بیا بازی کنیم ... غیر از اون هم الان حوصله گفتنشون رو ندارم ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 مرداد1385ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com