تبليغاتX
شبشیدها - مختلف
خاطره و روزنوشت
امروز رفتم و بلیطمون رو خریدم. طفلک همسر جان از دیروز همچین بفهمی نفهمی غمگینه. میگه من دلم خیلی براتون تنگ میشه. راستم میگه . به خدا منم دلم تنگ میشه. پریشب خونه یکی از دوستامون مهمون بودیم و صحبت رفتن ما شد و اونا گفتن عیبی نداره ما هستیم و خوش میگذرونیم. فوتبال!!! بازی میکنیم. میشینیم فیلم میبینیم!!! چقدرم همسرجان اهل فوتباله: ) کلی خندیدیم. گفت رفیقای ما رو چقدر خلافاشون سنگینه... علاوه بر خودم، من مطمئنم پبل دلتنگی اذیتش میکنه. آخه کلی بابایی تشریف داره. دیشب همسر جان دیرتر از همیشه از سر کار برگشت. منم پبل رو آماده کرده بودم برای خواب . گفت مامان میشه همینجا توی تختم منتظر بمونم تا بابام بیاد، بعد بخوابم؟ گفتم دخترم نمیدونم بابایی کِی کارش تموم میشه عزیزم. شاید خیلی دیر بیاد. اونوقت از وقت خوابت میگذره. اونم عروسکش رو بغل کرد و دراز کشید و منم شروع کردم به قصه گفتن. همچین که صدای گردش کلید توی قفل در رو شنید دستاش رو توی دستم حرکت داد. همسر جان هم آروم اومد تو که اگر پبل خوابه بیدار نشه. منم صداش کردم و گفتم بیا دخترت رو ببین. همچین باباش رو بغل کرد و بوسش کرد که دلم ضعف رفت. پشت سر هم میگه بابا من شما رو خیلی دوست دارم: ) ... دیروز به من میگه بیا با من بازی کن. عروسکاش رو آورد و شروع کردیم به بازی. بعد از یه مدتی دیدم قُقُل مَنقَلش رو زده زیر بغلش و میگه دیگه من باید برم خونه مون. یه خرده هم خودش رو به سمت جلو متمایل کرد و به حالت تشکر مخصوص ما ایرانیا که یه حالت نیمه تعظیم داره و خودمون رو کمی به جلو متمایل میکنیم موقع تشکر، رو کرد به من و گفت خیلی ممنون که منو دعوت کردین. دلم هری ریخت پایین. دیروز حس کردم چقدر بزرگ شده و کاراش عوض شده. چقدر پخته تر صحبت میکنه، فکر میکنه، نتیجه گیری میکنه، رفتار میکنه و عکس العمل نشون میده ... یه آهنگی رو از دوران دانشگاه خیلی دوستش داشتم و حالا دو سه روزه همینجور تو ذهنم در حال پروازه و مرتب زمزمه اش میکنم. یه جورایی محزونه اما اینقدر لطیفه که دلم قیلی ویلی میره موقع یادآوریش. آخه اون موقع در سر شوری و در دل نوری داشتم ... هنوزم دارم همینه که اینجور آهنگا، گاه و بی گاه این طرفا، طرفای چپ سینه ام رو میگم، پیداشون میشه ... این روزا هوا عالیه . بوی پاییز میاد. گرم و مطبوع. یعنی گرماش آزاردهنده نیست و باد خوبی میاد. بادشم سرد نیست. برم و برگردم فکر کنم دیگه سرما شروع بشه ...

* پ.ن: من و پبل دوشنبه راهی منزل برادرم میشیم. برای دیدن عزیزانم که اونجان و لمبوندن این عسل خوردنی و چشیدنی : )

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com