|
خاطره و روزنوشت
|
تو غربت چشمات، باز میزنه شبنم
.... کاشکی میشد یک شب، خوابت رو میدیدم
چشمای نازت رو، تو خواب میبوسیدم
این روزا از کنار سوپرها و مغازه های فیلم و نوار ایرانی که رد میشیم این آهنگ محمد و حبیب رو میشنویم . مال آلبوم جدیدشونه. یه ریتم قری و شادی داره و شعرشم قشنگه. خلاصه که الان برای چندمین باره که دارم بهش گوش میدم و با پبلی قر میریزیم...دیروز برای خرید یورو به یکی از صرافیهای ایرانی رفتیم که همسر جان بهش تلفن کرده بود و قیمتش از اونای دیگه مناسب تر بود. میخواستم مقداری نقد همراهم باشه وگرنه که میشه اونجا از همین ویزا کارتم استفاده کنم. خلاصه بعدش رفتیم سوپری که نون بربریاش خیلی معروفه و از بیرون مغازه همچین دل ادم ضعف میره از عطر خوشش. اونجا یه خانمی اومده بود سیخ بخره برای دل و جگر که پبل خانم یاد چشمای بادومیش افتاد و با شنیدن اسم جگر گفت که منم میخوام. خلاصه مواد لازم خریداری شد و زولبیا و بامیه ( ویارونه پبل خانم و البته به کام مامان و باباش هم رسید) و پنیر و یه سری چیزای دیگه هم خریدیم و راه افتادیم سمت خونه. باربیکیو رو علم کردیم و آتیش رو همسر جان روشن کرد و کار خرد کردن دل و جگر هم که همیشه با خودشه رو هم انجام داد و صندلی و میز پبل خانم رو بردیم توی بالکن و برای خودمونم یه زیر انداز بردم و با نون بربری خشخاشی و برشته حسابی خودمون رو تحویل گرفتیم. قبلشم نفری یک لقمه نون و پنیر خورده بودیم. خلاصه که با اون هوای ملس کلی بهمون چسبیدو بعدم بساطمون رو جمع کردیم و برگشتیم تو خونه و نفری یه لیوان جانانه چای عطری خوردیم و لم دادیم روی مبل و تلویزیون نگاه کردیم... جالبه این روزا که پبل میدونه میخوایم بریم آلمان دائم میگه آخه من دلم برای مربیام و دوستام تنگ میشه. ای بابا ... من میدونم برگردیم دوباره مکافات دارم برای دلتنگیاش. امروز صبح میگفت مامان، یه عالمه میمونیم آلمان؟ و بعدش وقتی جواب مثبت از من شنید چشماش برق زد... فعلا فکر میکنه همسر جان به زودی بعد از ما میاد آلمان وگرنه که سازش رو از همین حالا کوک میکرد و باید کلی باهاش قر میدادیم : ) ... فکر کنم آپ بعدی از آلمان باشه ...