دیروز ۱۰ صبح به وقت تورنتو رسیدیم و ۱۱ صبح هم خونه بودیم. صحنه دویدن پبل به سمت باباش و همسر جان طرف ما واقعا عین فیلما بود. همه اونایی که برای استقبال اومده بودن نگاه میکردن. از دیروز هر وقت برمیگردم طرف همسرجان میبینم داره نگاهم میکنه و لبخند میزنه. میگم چیه؟ به چی میخندی؟ میگه به هیچی. فقط خیلی خوشحالم که پیشمی : ) ... دیروز صبح ساعت ۴:۳۰ به وقت آلمان با برادرم راه افتادیم سمت فرانکفورت. پروازمون ساعت ۷:۳۵ بود. طفلک برادرم همش شبش ۱ساعت و نیم خوابید. خلاصه ساعت ۵:۳۰ رسیدیم فرودگاه ( آخه بیشتر راه مه بود و سرعت از اون چیزی که فکر میکردیم کمتر بود) دیگه رسیدیم و بارهامون رو تحویل دادیم. پبل هم که چسبیده بود به داییش. اصلا عاشقشه. هر وقت تو ماشین مینشستیم میگفت دایی جون اون آهنگ دوست دارم یه عالمه که من برای شما میخونم رو میذاری؟ اونم میگفت بله دایی جون. زودی هم شروع میکرد باهاش خوندن و به داییش نگاه کردن ... خلاصه بنده و پبل خانم ۴۰ کیلو اضافه بار داشتیم. فکر کنید که اجازه داشتیم ۴۶ کیلو بار داشته باشیم اونوقت معادل همون اضافه بار داشتیم : ) سوغاتیای مامان اینا و کتابایی که برادر همسر جان برای پبل خریده بود خودشون ۲۰ کیلو بودن. دیگه به آقاهه گفتم من با بچه بارم زیاده دیگه. خودت یه کاریش بکن. گفت خوب ۴۰ کیلو داری چی کار کنم. گفتم باشه خوب ازش یک کم میریزم تو کوله پشتیم!!! خنده اش گرفت گفت باشه من برات ۲۰ کیلو حساب میکنم ( کیلویی ۵ یورو) گفتم وای نه من که دیگه یورو همراهم نیست ( الکی) گفت باشه کمتر میزنم. خلاصه ۱۲ کیلو برامون زد. خدا عمرش بده وگرنه اون ساک ۲۵ کیلویی که جدا گذاشته بودم ببرمش تو هواپیما رو باید دنبالم میکشوندم... دیگه وقتش شده بود که بریم داخل. برادرم رو بغل کردم و فشارش دادم. گردنش رو بو کردم و بوسیدم... دلم براش به قول ساناز قد مژه مورچه شده. اونم پبل رو حسابی بوسید و نوازشش کرد. با هم خداحافظی کردیم و رفتیم سالن پرواز... آهان راستی، آقا مهربونه یه لطف دیگه هم بهمون کرد. ازم پرسید کنار پنجره میخوای یا راهرو. گفتم راهرو. چون بچه دارم شاید احتیاج بشه چند بار دستشویی ببرمش و راهرو برام راحت تره. اما محبت رو در حقمون تموم کرد و جایی بهمون داد که کنار پنجره هم کسی رو ننشونده بود. یعنی ۳ تا صندلی داشتیم. اون کابوس ۸ ساعت برگشت برام شیرین شد. پبل راحت پاهاش رو دراز میکرد، نقاشی میکشید، میخوابید، میرفت پایین و میامد بالا. دیگه اون محدودیت زمان رفتنمون رو نداشت... یک ساعت آخر دیگه هی میگفت حوصله من آخه سر رفته : ) ... از خاطرات سفر هم کم کم میام و مینویسم و عکس میذارم. فعلا که از ساعت ۴:۲۰ صبح فسقل خانم بیداره و بازی میکنه... برادر گلم و همسر نازنینش ازتون ممنونم که سفر به این خوبی برامون ساختین ... دوستای خوب خودم، ممنون همتونم که با وجودیکه نمینوشتم دائم بهم سر میزدین و حال و احوال میکردین. یه عالمه دوستتون دارم...
+
نوشته شده در شنبه 8 مهر1385ساعت توسط شبنم
|