این شازده کوچولو عجب قصه ایه ... هر بار میشه توش چیزای قشنگتری پیدا کرد ... یه جایی وقتی براش بَره ای زیر یه جعبه میکشه بهش میگه : - اگر پسر خوبی باشی، یه ریسمونم بهت میدم که روزا ببندیش با یه میخ طویله... - ببندمش؟ چه فکرایی!! ... - آخه اگر نبندیش راه میوفته میره گم میشه... - مگه کجا میتونه بره؟ ... - خدا میدونه.راست شکمشو میگیره و میره ... - بذار بِره.
خونه من اینقدر کوچیکه، یه راستم که بگیره و بره،
جای دوری نمیره ...
+
نوشته شده در پنجشنبه 13 مهر1385ساعت توسط شبنم
|