تبليغاتX
شبشیدها - پاسخ
خاطره و روزنوشت
توی نظرسنجی پست قبلی تاتای عزیز یه سری سوال مطرح کرده بود و جواب خواسته بود که دیدم شاید سوال خیلیا باشه، برای همین یه پست مینویسم براش. اول یه مقدمه میگم که موضوع روشن بشه. من از سن ۲۴ سالگی (همسرم ۲۹ سالگی) اقدام به مهاجرت کردیم و سِیر کارها خیلی عادی طی شد و در طول پنج سال که وقت داشتیم درباره این تصمیم بزرگ فکر کنیم، بارها و بارها قضیه رو سبک سنگین کردیم تا به این نتیجه رسیدیم. تو سنی که ما بودیم و هستیم و فرصتی که برای تصمیم گیری داشتیم، فکر نمیکنم تصمیممون عجولانه، غیر منطقی یا از روی احساسات بوده باشه. به هر حال آدم برای به دست آوردن هر چیزی که میخواد، یه بهایی پرداخت میکنه و بهای مهاجرت هم دلتنگی، گاهی نا امیدی، گاهی سختی و خیلی چیزای دیگه است که ناگزیر پرداخت میشه. پرسیده بودی مگه دنیا چند روز هست ( یا به نظر من منظورت اینه که عمر ما چند روز هست) که ارزش این دوریا و دلتنگیا رو داشته باشه. من میگم دلتنگی اسمیه که من رو اون احساس تو اون لحظه گذاشتم و احتمال زیاد هم همون بوده. من تو ایران خودم، کنار پدر و مادر خودم، پیش دوستای خودم گاهی آنچنان دلم میگرفت که از زور بغض میخواستم خفه بشم. منتها اونجا چند دقیقه کنار دوست نزدیکم مینشستم و باهاش دو کلمه حرف میزدم دلم باز میشد. الانم میکنم این کار رو. یعنی تلفنی باهاشون حرف میزنم اما اون کجا که تو چشم دوستت نگاه کنی و عکس العمل اونو ببینی و این کجا که فقط حست تو صدات باشه. اینجا اسم همه اون دلگرفتنا میشه دلتنگی. شاید دلیل اینکه قبلا راجع بهش نمینوشتم، این بود که خیلی زود برطرف میشد و اصولا آدمی هم نیستم که زیادی ناله کنم و سعی میکنم حرفای شاد بزنم. پرسیده بودی آیا اوضاع ایران اینقدر خرابه که ازش بزنی بیرون؟ باید بگم که من نه سیاسی هستم و نه به دلایل سیاسی زدم بیرون. نه زندگی بدی داشتم و نه برای زندگی آنچنانی اومدم اینجا. ممکنه اگر از اونایی که به این دلایل اومدن بپرسی جواب بهتری بگیری. من عاشق ایرانم . اگر میخواستم فقط از ایران خارج بشم، میرفتم آلمان پیش برادرم. اینجا رو انتخاب کردیم چون همه اینجا همینن. بیشتر ساکنین کانادا مهاجرن. کسی بهت نمیگه خارجی، کسی بهت توهین نمیکنه ( به قول خودت احساس بی ریشه بودن به آدم دست نمیده) . از آزادیهای آنچنانی خبری نیست و کلا شرایطش با فرهنگ ما همخونی داره. گفته بودی ما همه میگیم که اینجا برای بچه هامون بهتره ، از چه نظر؟ راستش من نمیگم اینجا فقط برای بچه ام بهتره. من میگم اینجا ممکنه برای بچه ام بهتر باشه ، علاوه بر اینکه تنها دلیل آمدنم بچه ام نبوده و اون موقعی که ما اقدام کردیم اصلا بچه ای در کار نبود. برای بچه ام هم ممکنه بهتر باشه. من اصلا این حرف به نظرم خودخواهی محضه که بگیم فقط به خاطر بچه هامون و آینده شون اومدیم. این یه جور باز گذاشتن راه برای منت گذاشتن سر اوناست. یه جور شونه خالی کردن از زیر تصمیمیه که خودمون مسئولش بودیم. مثل اونایی که بعد از همسرشون ازدواج نمیکنن، بعد از جدایی ازدواج نمیکنن، یه قدم گنده بر میدارن و هی میخوان بندازن گردن یکی دیگه. این میشه که دائم اون بچه میشه گردن نازکتر از مو که هی چپ بری و راست بیایی و بگی به خاطر تو بود، به خاطر تو کردم، به خاطر تو ...تو ..تو ... من ( ما ) برای زندگیمون برنامه ریزی کردیم. هر کسی اهداف کوتاه مدت و بلند مدت برای زندگیش داره. ما هم یکی از اهدافمون ادامه تحصیلاتمون بود و هست. همسرجان داره دانشگاه میره و میخواد توی رشته خودش ادامه تحصیل بده . فکر نمیکنم توی مملکت خودمون به این راحتی بتونی تصمیم بگیری که بیشتر درس بخونی. نمیگم نشدنیه ( که حتما خیلیا میگن پس اینهمه فوق لیسانی و دکترا کی ان ) اما خیلی خیلی سخت تره. ضمنا من هرگز نگفتم اومدم که بمونم. یعنی ممکنه برگردم. شرایط و رسیدن به اهدافمون این رو تعیین میکنه. شزایط پدر و مادرم که اینهمه عشق به دو تا بچه شون دادن و الان هیچکدوم پیششون نیستن تعیین میکنه. پرسیده بودی آینده بچه هامون اینجا چی میشه و ایا اینجوری بهتره که بی ریشه باشن یا تو ممکلت خودمون؟ عزیزم هیچ کس آینده رو ندیده. منم درمورد آینده هیچ نظر صد در صدی نمیتونم بدم، اما تا جایی که در توان دارم سعی میکنم از امکانات اینجا به نفع بچه ام و زندگیم استفاده کنم. توی ایران بچه های خیلی خوبی داریم و اینجا هم. اونجا بچه های ناجور داریم و اینجا هم. هیچ جا خوب مطلق یا بد مطلق نیست. کی گفته کسی که تو کشور خودش نباشه بی ریشه است؟ اینو الان که اینجام نمیگما. ریشه به خود آدم بستگی داره، به خانواده اش، به رفتارش، به گفتارش، به گذشته و آینده اش. یکی راحت تره توی اصفهان، تهران، اهواز، تبریز ، یا هر جای دیگه ای زندگی کنه اما مال یه شهر یا شهرستان دیگه است . این یعنی بی ریشه است؟ خواهی گفت که اون فرق میکنه چون توی ایرانه. اما من میگم خاک آدم اونیه که توش به دنیا اومده. اگر اونجا نباشی، چه یک شهر اینورتر و چه یه کشور. یعنی نخواستی یا نتونستی اونجا بمونی... در باره پیرزن و پیرمرد شدن هم ممکنه تو ایران هم تنها بمونی. مگه نیستن کسایی که تنهان؟ هرچقدر هم که همزبون باشن، وقتی کسی نباشه که باهات همزبونی کنه دیگه چه فرقی میکنه که کجا باشی؟ ... نمیدونم از اینهمه حرفی که زدم جواب درستی برات در میاد یا نه اما این حرف منه. ممکنه کس دیگه ای نظر دیگه ای داشته باشه ... یه چیز دیگه هم بگم و برم. اینکه ما معمولا وقتی میگیم به خاطر فلانی این کار رو کردیم یعنی ۹۰٪ به خاطر خودمون انجامش دادیم. اصلا دوست داشتن یعنی خودخواهی. کسی که خودش رو دوست نداشته باشه، نمیتونه کس دیگه ای رو هم دوست داشته باشه. شخص دیگه رو دوست داری به خاطر وجود خودت، دل خودت، علاقه خودت. اگر بچه ات رو دوست داری و میگی به خاطر اونه که این کار رو کردم، یعنی خودم خواستم. اصلا خود بچه و وجودشم به خاطر دل خودت خواستی و میخوای... من تازه ۳۰ سالمه، ممکنه چند ثانیه دیگه نباشم و ممکنه چندین سال دیگه هم باشم. پس باید خودم برای خودم اهمیت داشته باشم ، همسرم برام اهمیت داشته باشه، بچه ام برام مهم باشه، پدر و مادرم و برادرم و نزدیکام و دوستام برام مهم باشن تا هیچ لحظه ای افسوس لحظه قبل رو نخورم.... ما به خاطر خانواده کوچیکمون و در نهایت آینده مون مهاجرت کردیم ....
+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 مهر1385ساعت   توسط شبنم  | 

 


irLearn.com