|
خاطره و روزنوشت
|
دوستم بهم گفت: به شعر فلان آهنگ ابی با دقت گوش کردی؟ منم که معمولا با آهنگای ابی میرم تو عالم دیگه ای، گفتم این آهنگ به خصوص رو نه. گفت قشنگ گوش کن، شعر معرکه ای داره ... امروز چندین بار بهش گوش کردم، دوست خوبم حق داری... شعرش معرکه است. بهم یادآوری کردی که به چیزایی که دوستشون دارم توجه بیشتری کنم ...
چند روزه دارم فکر میکنم که چقدر قشنگه که آدم به کسایی که دوستشون داره و براش عزیزن، خیلی راحت بگه که براش عزیزن و دوستشون داره. نمیدونم چرا گفتنش برای خیلیا سخته. خدا رو شکر میکنم که من به عزیزترینام همیشه گفتم که دوستشون دارم و با گفتنش عشقم رو صد برابر تو چشماشون، حرفاشون، حرکتاشون، برخوردشون دیدم. چرا بعضیا فکر میکنن اگر به بچه شون، همسرشون، پدر و مادرشون، خواهر و برادرشون و دوستشون بگن که دوستشون دارن، بزرگترین خطا رو مرتکب شدن؟ چرا نمیدونن که همین به زبون آوردنش یه دنیا شهامته و یه دنیا اثر خوب روی طرف مقابلشون داره؟ خیلیا هم فکر میکنن مثلا اگر به پدر و مادرشون بگن که دوستشون دارن، یعنی همسرشون رو دوست ندارن. اگر به برادرشون بگن که دوستش دارن، یعنی بچه شون رو دوست ندارن. یعنی دل آدما اتاقه و قسمت بندی شده و اگر یکی رو دوست داشته باشی، یعنی کس دیگه ای توش جا نمیشه؟ من که فکر میکنم دوست داشتن توی دل آدما، مثل نفس کشیدن توی یک خونه میمونه. یعنی همه کسایی که توی اون خونه هستن یه اندازه اکسیژن مصرف میکنن؟ نه... هر کسی توی اون خونه نفس میکشه، هوای لازم برای بدن خودش رو مصرف میکنه، یکی قلبش تند تر میزنه و تندتر نفس میکشه، یکی کندتر. یکی عمیق تر نفس میکشه و اکسیژن رو تا ته ته ریه هاش میفرسته و یکی سطحی. اما همه شون نفس میکشن...
امشب حدود یکساعت همسر جان با مامانم حرف زدن. مامانم سر درد و دلشون باز شد و شروع کردن به گله که شماها فکر ما نیستین. اینکه فکر میکنه من ( شبنم) همسرم رو بیشتر از اونا دوست دارم و به خاطرش اونا رو رها کردم که مطمئنم به خاطر دلتنگی بیش از حدشونه. من همیشه گفتم که هر کسی جای خودش رو داره و عشق خودش. آدم هیچ دو نفری رو مثل هم نمیتونه دوست داشته باشه. نه یک اندازه و نه یک مدل. خلاصه همسر جان کلی باهاشون صحبت کرد. با اینکه خیلی جاها میدیدم قیافه اش منقلبه اما اینقدر توی صداش ارامش بود که مامانم رو کلی آروم کرد. وقتی حرف میزد و میدیدم اینقدر منطقی داره با مسایل کنار میاد و قبولشون میکنه و با عصبانیت باهاشون برخورد نمیکنه و زود نمیخواد جواب تندی بده و بگذره از موضوع، کلی حس خوب توی وجودم به جریان میوفتاد... واقعا ازت ممنونم که اینقدر منطقی، آروم و صبوری ...یه دنیا دوستت دارم ...
امروز پبل خانم مینی ماوس شده بود و کلی کیف میکرد. لابی ساختمونمونم حسابی خوشگل درست کردن و اونم برای خودش عالمی داشت. به زودی عکساش رو میذارم. راستی یه رسمی توی این شب به خصوص هست که مثل قاشق زنی خودمونه. من که همش دلم میخواست برم در خونه ها رو بزنم و کلی شکلات جمع کنم : )