دیشب پبل رو خوابوندیم و آمدیم که چای بخوریم و فیلمی ببینیم و کمی گپ بزنیم. حدود دو ساعت گذشته بود که صدای سرفه اش رو شنیدم و دویدم توی اتاق دیدم نشسته وسط تخت و با چشمای بسته بالا میاره . طفلکم اینقدر ناراحت شده بود که توی تختش اینجوری شده، که اصلا چشماش رو باز نمیکرد. بلندش کردیم و بردیم دست و صورتش رو شستیم و همسرجان مشغول عوض کردن لباساش شد و منم عوض کردن ملافه هاش ( ملحفه هاش) . اینقدر گیج خواب بود که آنی خوابش برد. دوباره نیم ساعت بعد همین موضوع تکرار شد با این تفاوت که توی تختش اتفاقی نیوفتاد و زودی رسوندیمش به دستشویی. اما لباسا دوباره عوض شدن. خلاصه چهار بار به فاصله هر نیم ساعت بیدار شد و حالش به هم خورد. تا صبح به کوچکترین تکونش توی تختش از خواب میپریدیم. صبح هم سه بار حالش بد شد اما دیگه چیزی توی معده اش نبود که بخواد جایی رو کثیف کنه. خلاصه که دیشب برو بیایی داشتیم. امروزم بردمش پیش دکترش که پبل خیلی دوستش داره. حق هم داره. اینقدر خوش اخلاق و خوش برخورد و خوش تیپ و ماهه که بایدم خوشش بیاد. اینقدر با آرامش باهامون حرف میزنه که اصلا دکتر رفتن برای پبل شده یه کار جالب و هیجان انگیز. همچینم براش عشوه میاد و مثلا اگر بپرسه گوشش هم درد میکنه و من بگم نه و ایشونم معاینه گوش رو انجام نده، پبل خانم با ناز میگه: پس گوشم چی؟ که ایشون حتما حتما دست به کار معاینه گوش میشن: ) ... خلاصه آقای دکتر گفتن که ویروسیه و یه قرص تجویز کردن ( برای حالت تهوع و بیرون رویش) و یک مایع برای جبران مواد از دست رفته بدنش ( همون او-آر-اس خودمونه اما با طعمهای میوه ای که بچه راحت بخوردش ) ... الانم طفلکم مثل یه جوجه طلایی بی حال لم داده روی مبل و هر دفعه من میخوام از شعاع چند متری کامپیوتر رد بشم زودی میپرسه: میخوای چیکار کنی؟ که یعنی نرو پای کامپیوتر. براش یه کارتون گذاشتم و پریدم پشت کامپیوتر که تا حواسش نیست چند خط بنویسم و جیم بشم ... خدا خودش همه بچه ها رو سالم و شاد نگه داره ... آمین
+
نوشته شده در سه شنبه 16 آبان1385ساعت توسط شبنم
|